غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

31

دستور الوزراء ( فارسى )

كه فلان علوى را بقتل رسانى و مرا از دغدغهء مخالفتش برهانى و من كنيزك را با اسباب خانه بمجلس برده علوى را طلبيدم و او را مردى خردمند سنجيده گوى يافتم و در اثناى محاوره با من گفت : اى يعقوب روا ميدارى كه در روز قيامت به خون دخترزادهء پيغمبر خود مأخوذ گردى ؟ گفتم : لا و اللّه ، اما بگوى كه چه بايد كرد ؟ گفت : دست از من بازدار تا در نيم‌شب به طرفى بيرون روم و از خوف قتل ايمن شوم و با من شرط و پيمان در ميان آورد كه بر مهدى اظهار نكند ؛ آنگاه علوى را با دو رفيق روان نمودم و آن كنيزك از صورت واقعه اگاهى يافته نهانى كس پيش مهدى فرستاد و او را بر كيفيت حال اطلاع داد و مهدى هم در آن شب جمعى روان ساخت تا علوى را با رفيقانش گرفته بدار الخلافه بردند . يعقوب گويد كه : چون روز ديگر بملازمت مهدى رفتم پرسيد كه : علوى را چه كردى ؟ جواب دادم كه : خاطر امير المؤمنين را از وى فارغ گردانيد . گفت مرد ؟ گفتم آرى . فرمود كه : بخداى كه چنينست ؟ گفتم بلى . گفت : دست بر سر من نه و سوگند خور . بموجب فرموده عمل نمودم . بعد از آن مهدى آواز بركشيد كه : اى غلام مردمى را كه درين خانه دارى بيرون آر ! غلام در خانه را گشاده علوى را با دو رفيق بمجلس آورد و من غرق درياى خجالت گشته از پاى درافتادم . پس مهدى اشارت كرد تا مرا بزندان بردند و در چاه تنك تاريك انداختند و من مدتى در آن موضع موحش مانده قوت باصرهء من نقصان پذيرفت و موى بدن من مانند موى چهارپايان بلند و درشت گشت . آخر الامر شخصى مرا بيرون آورده به جائى برد و گفت : بر امير المؤمنين سلام كن