محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
763
خلد برين ( فارسى )
پرده است اما مراد و مقصود ايشان ، زوال و استيصال ما بندگان است تا امراى عاصى تسلى يافته بىخوف و هراس به كرياس گردون مماس توانند شتافت و ما به كرات معروض داشتهايم كه حيات خود را مقرون به رضاى خاطر قدس مناظر ولىنعمت خود مىخواهيم و متاع جان را كه عاقبت در راه ولىنعمت نثار مىنمائيم اگر مصلحت دولت مقتضى آن باشد در اين وقت نثار نمودن ، چندان بر ما گران نخواهد بود بدانچه راى عالم آرا اقتضا نمايد به خوشدلى و گشادهروئى اطاعت مىنمائيم . شاهزاده فرمودند كه هر گاه چنين باشد روى سخن ايشان با ما خواهد بود نه با شما ، چه قتل امير خان و تربيت شما به اراده و فرمان ما روى نموده و باعث تربيت شما ما بودهايم ؛ و مقارن آن ديگر باره به اسماعيل قلى خان اشاره نمودند كه آن قوم بىپروا را به رفق و مدارا دلآسا نموده بازگرداند و ايشان همچنان در [ 166 ] بىحيائى ثبات قدم ورزيده خود را از پردهء شرم و آزرم بيرون كشيدند و به آواز بلند ، نام عليقلى خان و محمدى ساروسولاغ را بر زبان آورده گفتند كه چرا شاهزاده روا مىدارد كه از براى وجود دو سه نفر مفسد خطا پيشه ، بنيان قصر سلطنت ابد پيوند انهدام پذيرد ؟ و در اثناى قيل و قال ، اسماعيل قلى - خان را مخاطب ساخته دشنامهاى فحشآميز دادند و گفتند كه يكى از آن فتنهانگيزان كشتنى توئى و اول ترا مىبايد كشت تا نوبت به ديگران رسد . و چون نايرهء شور و شر آن گروه زيادهسر بدان مثابه شعلهور شد شاهزادهء عالى گهر را ديگر طاقت خوددارى نمانده چون آتش سوزان از جاى درآمد و جگر گوشهء ذو الفقار يعنى تيغ آتشبار را از نيام انتقام كشيده متوجه گوشمال آن جماعت گرديد ، و چون آينهء خاطر قدس مناظر از حسينعلى الكسن اوغلى بنا بر واقعهء عجيبهء قتل والدهء مقدسهء خود غبار آلود ملال بود نخست آن خون گرفته را كه از همه كس بيشتر دامنزن شعلهء شور و شر بود به نظر درآورده به يك ضربت حيدرى روانهء دركات جحيم نمود و بعد از آن دست و تيغ