محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
761
خلد برين ( فارسى )
مهم به قيل و قال و جدال مىانجامد ؟ و چرا امراى تكلو و تركمان و ذو القدر كه از راه دور و دراز با جمعيت و آراستگى تمام آمدهاند راه نمىيابند كه ادراك سعادت ملازمت نموده در تسخير قلعهء تبريز با ديگران دست يكى دارند ؟ اين سخنان دور از كار به جمعى از سادهلوحان بىخبر كه در ميان صوفيان قزلباش ايشان را « پيره » و « خليفه » مىنامند رسيده تصديق قول ايشان كردند و اين مقدمات را صوفيگرى و صواب - انديشى و اخلاص نام نهاده همگى با يكديگر يكدل و يكزبان قرار به آن دادند كه شرف قرب خدمت شاهزادهء گردون منزلت دريافته چنانچه شايان شيوهء پيرمريدى است به عرض مشكل خود جرأت نمايند و از آن حضرت التماس حل مشكل خود نموده منتظر فرمان باشند مشروط به آن كه اگر از شاهزاده متمناى ايشان به حصول موصول نگردد به هيئت اجتماعى بر سر عليقلى خان و محمدى سارو - سولاغ و اتباع ايشان رفته به قتل ايشان پردازند . به اين عزم ناصواب و انديشهء فاسد فرياد برآوردند كه هر كس شاهيسون و خيرخواه اين دولت است بايد كه با ما از در اتفاق درآيد و آوازهء شاهيسونى در ميان عوام افتاده گروهى انبوه روى به جمع ايشان نهادند و پيشتر از آن كه اعيان ايشان به در دولتسراى شاهزاده رفته به حل مشكل خود پردازند سرمستان شراب جهل و اشرار نا اهل آن طايفه بر بادپاى فتنه و فساد سوار ، روى تركتاز به محلات تبريز نهادند و دست جرأت به نهب و غارت منازل و بيوتات اعيان طايفهء استاجلو به تخصيص عليقلى خان و محمدى ساروسولاغ گشاده اكثر اموال و اسباب آن جماعت را از راه يغما به منازل خود فرستادند . و چون شرار اين شعلهء خانهسوز ، عالم افروز گرديده خبر به امراى فتنهاندوز رسيد چراغ عشرت و شادمانى در بزم خوشدلى افروخته بساط انبساط مبسوط گردانيدند . القصه از شورش بيجاى شاهيسونان ، كار بر مجلسيان و مقربان بساط قرب شاهزادهء نامدار دشوار گرديد . و روز ديگر آن گروه