محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
751
خلد برين ( فارسى )
رسيده و مىرسد به چه گناه و كدام تقصير از راتبهء عنايت بىغايت ، محروم و بىبهره توان نمود ؟ عليقلى خان فتح اوغلى را كه از به دو طلوع نير جهانافروز كامكارى و جلوس بر اورنگ بلند پايهء سلطنت و شهريارى ، سايه مثال دنبالهرو آفتاب جاه و جلال و پيوسته به حسن خدمات شايسته ، قافله سالار ارباب اخلاص و اختصاص بوده به كدام بهانه از موايد شفقت و تربيت محروم توان داشت ؟ و چرا عنايت و التفات نسبت به او باعث عدم توجه و عنايت نسبت به ديگران تواند گرديد ؟ و قتل امير خان را كه دست آويز زيادهسرى خود ساخته بدان سبب پاى جرأت از پايهء ادب و حد خودشناسى بيرون نهادهاند و در كيش عاقبت ناانديشى ، در پيش ايشان حكم خون سياوخش به هم رسانيده به سعايت و بدگوئى عليقلى خان و ساير مخصوصان بساط قرب نسبت دادن ، ابواب مكابرهء بى جا بر روى خود گشادن است . چون آينهء خاطر قدسى از اطور ناهنجار اقتدار وى غبار آلود بود از موقف جلال ، حكم به سياست وى روى نموده ديگران را در اجراى آن فرمان دخلى نبود و در آن باب گفتگوى ايشان منافى آداب و ارادت و اخلاص و مناقض مراعات عقيدت و اختصاص خواهد بود . بر اين تقدير شايسته و سزاوار به حال ايشان آن است كه در چنين وقتى كه معمورهء فرح انگيز دار السلطنهء تبريز از دست رفته و خاطر قدس مناظر به همگى همت متوجه تسخير قلعهء آنجاست از در اطاعت و اخلاص درآمده در دفع و رفع اعداى دين و دولت با ساير طوايف و اويماقات قزلباش ، دست يكى دارند و در ميان طوايف قزلباش از احداث فتنه و فساد احتراز و اجتناب لازم شمرند ، چه اگر به انديشهء محال ، خيال ديگر در سر داشته باشند و ملاحظهء عواقب امور و مآل حال كفران نعمت ننمايند هر آينه بر ذمت همت خسروانه تأديب و گوشمال ايشان لازم آيد . در اين نوبت امراى زيادهسر از در ديگر درآمده به هيئت اجتماعى به مسامع عليه رسانيدند كه چون جمعيت و اتفاق ما بندگان كه پيوسته سالك شاهراه عقيدت و اخلاص بوده و مىباشيم از راه