محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
750
خلد برين ( فارسى )
مملكت خراسان به تقريب دولتخواهى شاهزادهء عالم و عالميان بسيارى از ايشان در دست طايفهء تكلو و تركمان به قتل رسيدهاند ، در اين وقت كه جمعى از ايشان منظور انظار تربيت و عنايت شده شاهزادهء گردون منزلت را با ما دولتخواهان ، بد مظنه و بىشفقت گردانيده باشند از سعايت و بدگوئى ايشان ايمن و مطمئن نمىتوانيم بود و بيم آن است كه ما بندگان را نيز مانند امير خان كه از هيچ راه گناهى به خود راه نمىبرد در دست قهرمان قهر شاهزاده به كشتن دهند ، بنابر اين خواهش ما بندگان آن است كه من بعد آن جماعت را در خدمت آن حضرت قدر و منزلتى نبوده باعث اميدوارى و اطمينان خاطر ما بندگان بوده باشد و در اين ولا جمعيت و اتفاقى كه روى نموده از رهگذر خوف اعدا است و الا ما بندگان را چه حد و ياراى آن كه انديشهء ديگر به خاطر توانيم گذرانيد ؟ مسيب خان نيز در باب مرافقت ، جوابهاى مقرون به مصلحت به عرض رسانيده بود . القصه چون عرايض ايشان به نظر كيميا اثر خاقان عليين آشيان و شاهزادهء عالى شان رسيد به تجديد از موقف جلال ، احكام مطاعه به اسم ايشان صادر گرديد كه چون كل طوايف اخلاص تلاش قزلباش را حقوق ارادت [ 163 ] و خدمت بر ذمت همت اين دولت ابد مدت ثابت است و هر كس فراخور صوفيگرى و اخلاص خود از موايد تربيت و عنايت اين دودمان و الا به حظ اوفر و نصيب اوفى مىرسد به تقصير معدودى چند از طايفهء شاملو و استاجلو كه در ديار خراسان به مقتضاى قضا روى نموده باشد اخلاص كيشان ارادت انديش را كه پيوسته در شاهراه جانبازى از ديگران در پيش بودهاند از نظر تربيت و عاطفت شاهانه انداختن ، مستحق را از حق خود محروم ساختن است به تخصيص جمعى را كه تا بودهاند غاشيهء اخلاص و بندگى بر دوش و حلقهء ارادت و اختصاص در گوش و جبين نياز بر زمين سودهاند و مانند محمدى خان تخماق را از اعاظم طايفهء استاجلو و اولاد ولى خليفه را از طبقهء رفيعهء شاملو كه از مبادى جلوس بر اورنگ جهاندارى ، انواع خدمات و جانسپارى از ايشان به صدر ظهور