محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

746

خلد برين ( فارسى )

مطاعهء لازم الاطاعه به تأكيد تمام در باب احضار ايشان به سفر آذربايجان عز صدور يافت از امتثال فرمان تقاعد ورزيده خود را به سايهء چتر همايون فال شاهزادهء بلند اقبال نكشيدند و رفته رفته به وضوح پيوست كه امراى تكلو و تركمان به عهد و پيمان با يكديگر قرار به آن داده‌اند كه به هيئت اجتماعى به موكب ظفر نشان پيوسته اگر بر وفق رضاى ايشان عليقلى خان فتح اوغلى و ساير ساعيان قتل امير خان را به دست اولاد وى سپارند كه به قصاص [ 162 ] پدر ، دمار از روزگار ايشان برآرند و طايفهء استاجلو و شاملو را از نظر تربيت و عنايت افكنده تمامى صاحب وجودان آن دو طبقه را معدوم مطلق انگارند و سررشتهء نظام و انتظام مهام سلطنت را به دستور پيش در كف اختيار و قبضهء اقتدار ايشان گذارند و بعد از اين شاهزادهء گردون منزلت بىرضا و مصلحت ايشان در هيچ امرى از امور دولت ، مدخل نسازد ايشان نيز با شاهزاده از در مدارا و مواسا درآيند و الا دست اقتدار آن حضرت را از ولايت عهد پدر كوتاه ساخته ديگرى از شاهزادگان را به ولايت عهد اختيار نمايند تا زمام مهام سلطنت بىمنازع و مشاركى به قبضهء اختيار ايشان درآيد . به اين انديشهء باطل و خيال محال ، دست از حبل المتين صوفيگرى و اخلاص برداشته هر يك به قصد تهيه و تدارك اسباب سفر و سامان و سرانجام سپاه و لشكر از يكديگر جدا شده روى عزيمت به الكاى خود گذاشتند كه به هنگام ضرورت در يك جا جمعيت نمايند . و سولاغ حسين تكلو كه از جملهء امراى آن طايفه و تابين ولى خان بود به هنگام مشورت بر انديشهء خطا پيشهء ايشان انكار بليغ نموده ولى - خان را از آن اراده منع مىفرمود و مىگفت كه چون پادشاهان ، صاحب اختيار جان و مال عساكر ظفر مآل‌اند ما را چه حد و ياراى آن كه قدم جرأت از حد خود بيرون گذاريم و زبان اعتراض به ولى - نعمت‌زادهء خود گشاده حرف قتل امير خان و خونخواهى او را به ميان آريم ؟ اولى آن كه جناب خانى به ريسمان پوسيدهء اغواى تركمانان ، خود را به چاه نافرمانى پادشاه و پادشاهزادهء خود نينداخته سررشتهء