محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

742

خلد برين ( فارسى )

تكلو كه با يكديگر در طلب خون امير خان اتفاق نموده‌اند از راه نافرمانى متوجه اردوى كيهان‌پوى گشته به حوالى تبريز رسيده‌اند به خاطر انور خطور فرمود كه هر گاه قورچىباشى كه ركن ركين دولت ابد مدت است با ارباب بغى و طغيان همداستان باشد احتمال دارد كه چون به يكديگر رسند به پشتگرمى اعانت هم ، سلسله جنبان مفاسد عظيمه شوند . عليقلى خان فتح اوغلى و محمدى ساروسولاغ كه قتل امير خان به سعايت و بدگوئى ايشان روى نموده بود مكنون ضمير آينه نظير شاهزادهء گردون سرير را به فراست دريافته خاطر نشان آن حضرت نمودند كه قبل از ورود امراى تكلو و تركمان اگر در صدد دفع قورچى باشى در نيايند چون موافقت ايشان در مخالفت بر عالميان هويدا است بعد از وصول آن جماعت به معاونت و استظهار يكديگر آنچه اراده نمايند از ايشان به صدر ظهور مىرسد . اين معنى در خاطر خطير شاهزادهء گردون سرير جاىگير آمده در دفع و رفع قورچىباشى يكدل و يكجهت گرديد . قورچىباشى نيز كه در آن اوقات بنا بر حركات ناهنجار خود پيوسته از شاهزادهء و الا - مقدار خائف و هراسان بود ، فى الجمله قرارداد خاطر قدس مناظر آن حضرت را دريافته به فكر مآل حال خود افتاد . در خلال اين احوال كه خبر قرب امراى گمراه به دربار جهان پناه متواتر گرديد طهماسبقلى سلطان ولد امير اصلان خان ارشلوى افشار با سيصد سوار جرار از غازيان افشار به دربار آسمان كردار رسيد . شاهزادهء كامكار خدمتش را به خلوت طلب داشته به منصب والاى قورچى باشيگرى سرافراز و اميدوار گردانيد و مقرر فرمود كه غبار نفاق قورچىباشى را به آب تيغ درخشان از رهگذر دولت ابد بنيان فرو نشاند . در آن چند روز كه جماعت افشار به شرف قرب خدمت اختصاص يافته بودند قورچى باشى از راه تزلزل خاطر از سيبه به خانهء خود نقل مكان نموده رخت بيمارى افكنده بود ، و به حسب اتفاق در روزى كه طهماسبقلى سلطان به موجب فرمان به دفع وى روان مىشد جبار