محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
738
خلد برين ( فارسى )
سيبهها و شروع در كار قلعهگشائى ، شاهرخ خان مذكور كه از جملهء اعاظم امراء و بزرگ طايفهء جليلهء ذو القدر و به حميت و غيرت موصوف و به شجاعت و مردانگى معروف بود از راه غيرت و حميت بر او دشوار مىنمود كه لشكر قضا هجوم روم ، شهر تبريز را كه گورخانهء صد سالهء غازيان قزلباش است متصرف بوده پادشاه ايران با مجموع امراى عالى شان و اركان دولت ابد نشان ، ابواب محاصره بر روى قلعهء آن گشوده باشند و جعفر پاشاى اخته در دولتخانه و عمارت مباركهء هشت بهشت رحل اقامت افكنده هر روزه خطبه به نام قيصر روم مىخوانده باشد . لاجرم در تسخير قلعه از در اهتمام و اضطراب درآمده بود و همه روزه با همكاران اظهار آن مىكرد كه تا برج و بارهء اين حصار به كمند اقتدار ما در نيايد خواب و خورد و راحت و آرام بر ما حرام خواهد بود ، و از غايت غيرت و حميت از رعايت جانب حزم و احتياط غافل افتاده در هفتهء اول سيبهء خود را به خانهاى كه در حوالى ديوار قلعه واقع بود رسانيد . و با آن كه شاهزادهء كامكار كه در عنفوان جوانى ، پير جهان ديدهء روزگار بود به كرات او را از آن جرأت و تيز عنانى منع فرمود اما چون از وراى استتار صورت ديگر چهرهء ظهور اظهار مىگشود فرمان و الا را به گوش قبول نشنود و به معاذير دلپذير تمسك جسته در توقف اصرار نمود ، و روز ديگر در حينى كه پيرى بيك ايشك آقاسى به فرمان شاهزاده به آن مكان رفته او را از آن زيادهرويها منع مىنمود و سيبه از آمد و رفت لشكريان و كشيكچيان روز و شب خالى بود روميان فرصت يافته غافل و بىخبر بر سر آن سيبه ريختند و جمعى از ينگچريان ، دهنهء سيبه را كه راه رسيدن مدد و كمك بود به ضرب گلولهء تفنگ نگاه داشته سپاهيان روى به معركهء جنگ و قدم جرأت به آن خانه گذاشتند . شاهرخ خان و ابو القاسم سلطان مشهور به « زهرمار سلطان » كه در عهد خود يگانهء روزگار و ثانى رستم و اسفنديار بود با پيرى بيك و چند نفر ديگر كه در آن خانه بودند چون هجوم روميان را ديدند تيغ جرأت و دلاورى افراخته بر آن گروه بىشكوه تاختند و بعد از