محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

711

خلد برين ( فارسى )

شيطان شيطان ديد و كلرى كر بوايسه * من راضيم ايمانمى شيطان آپاره همچنين ديگرى از شعراى بلاغت پيشه ، گوهر اين رباعى را از بحر انديشه برآورده بود ، رباعيه : عاشق چو رخ تو بيند از جان گذرد * تير نگهت ز سينه پران گذرد از دولت همناميت اى صنع خداى * شك نيست كه حق ز جرم شيطان گذرد القصه در آن بهار سراپا نگار كه ساغر شوق شاهزادهء كامكار از شراب عشق آن برق خرمن صبر و قرار سرشار بود سوانح و وقايع بىشمار روى نمود از آن جمله آن كه : غازى گراى خان پادشاه تاتار كه در واقعهء حرب شروان چنانچه اشعارى به آن شد گرفتار كمند اقتدار لشكر ظفر اقتدار شده به موجب فرمان در قلعهء الموت اسير سلسلهء قيد و زندان بود چون قرب و منزلت شعراء و ارباب كمال را در خدمت شاهزادهء بلند اقبال بشنيد غزلى تركى مشتمل بر محامد اوصاف آن حضرت در سلك نظم كشيده تحفهء بزم حضور گردانيد . و چون به وساطت محرمان ، غزل مزبور به عز عرض رسيد ، پسند خاطر مشكل پسند افتاده به احضار پادشاه - زادهء تاتار فرمان داد ، و بعد از ادراك سعادت ملازمت چون به حسن سيرت و صورت و زيور استعداد و اهليت آراستگى داشت در مجالس انس ، محرم خاص الخاص بزم اختصاص گرديده قدم امتياز بر مدارج و الا پايگى گذاشت . اين معنى سلسله جنبان حسد حاسدان به تخصيص عليقلى خان فتح اوغلى و ساير مخصوصان انجمن قرب گرديده در صدد تضييع وى برآمدند . پادشاه زادهء تاتار از اطوار ايشان آنچه در خاطر داشتند تفرس نموده ابواب توهم و هراس بىقياس بر روى خود گشود و از بيم جان از دار السلطنهء تبريز گريزان گرديده خود را به معسكر عثمان پاشاى سردار كه در ارض روم اقامت داشت رسانيد .