محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
710
خلد برين ( فارسى )
آذربايجان بلكه مملكت عراق نمود ، و خواندگار روم ، آن فتنهانگيز ميشوم را منظور نظر تربيت و عنايت و به منصب والاى وزارت اعظم و سردارى صوب ايران ، محسود اقران و امثال نمود . اخبار آمدن سردار با لشكر بيرون از شمار به ارض روم وقتى به دربار آسمان كردار رسيد كه فصل زمستان پيچىئيل سال نهصد و نود و دو به آخر آن پيوسته شدت سرما بار سفر بسته بود و شاهد گل پيرهن بهار در لباس دلربائى جلوه خودنمائى مىكرد ، و در آن بهار عالمآرا كه شاهدان گلستان ، پيرايهء نشو و نما در بر داشتند شاهزادهء كامران كامكار وقعى به شور و شر خبر آمدن سردار [ 154 ] نگذاشته قيصر روم و هجوم لشكر آن مرز و بوم را معدوم مىانگاشت ، و در آن بهار عشرت پيرا ، طرهء زيبا شاهد عشرت و كامرانى را در بهار جوانى و ريعان گلزار زندگانى از دست نداده به تجرع اقدام راح و ريحانى ابواب خوشدلى و شادمانى بر روى خاطر قدس مناظر مىگشاد ، و بنابر آن كه در آن ايام گريبان آرزو را به دست چشم گيرا و مژگان رساى آهنگر پسرى شيطان نام كه عليقلى خان فتح - اوغلى از دار الحسن اصفهان به آذربايجان آورده بود داده ابواب تعلق و تعشق وى بر روى دل گشاده بود پيوسته چون گل ، پياله در كف و چون غنچه ، صراحى در بغل بزم خوشدلى مىگسترد ، و آن بهار آرزو را هر روز در چمنى و هر شب در انجمنى آتش افروز خرمن صبر و شكيبائى مىكرد و شعلهء حسن جگر سوز آن غيرت صبح عيد و رشك روز نوروز از خلوت خاطر شاهزادهء دل از كف داده سر به درى آغاز نهاده وصف جميل حسن بىبديلش به زبان مردمان افتاده بود چنانچه شعراى بلاغت شعار ، اشعار آبدار مشعر بر رنگينى بهار حسن آن اعجوبهء روزگار در سلك نظم كشيده دامن زن شعلهء شوق شاهزادهء كامكار مىگرديدند . از آن جمله شاهقلى بيك عرب اوغلى روملو به زبان تركى اين رباعى را در شان او گفته بود ، رباعيه : كونكلوم قوشين اول نرگس فتان آپاره * كيمدور كه اونن غمزه سيدن جان آپاره