محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

707

خلد برين ( فارسى )

عيارشناسان رسيده شهر روان « 1 » بازار روائى گردد . القصه چون آن آفتاب عالم‌تاب اوج گيتىستانى به آن آسانى بر سر اردوى طايفهء استاجلو سايه‌گستر گرديد و گوهر والاى درج سلطنت جاودان در حفظ و حمايت پادشاه پادشاهان به اردوى مرشد قلى خان رسيد قصر شوكت و اقتدار طايفهء شاملو شكست يافت و بىاختيار آوارهء ديار فرار شده خواجه افضل وزير با چهارصد پانصد نفر از اعيان طايفهء شاملو به دام اسار گرفتار گرديدند و خيمه و خرگاه و بند و جايگاه ايشان به جاروب نهب و غارت ، رفته گشت . و چون عليقلى خان عنان از تعاقب آن گروه كشيده به صوب مراجعت معطوف گردانيد و به اردو رسيده سايهء بال هماى سعادت را از سر خود دور ديد از حركت بيجاى خود دست بر دست سوده انگشت ندامت به دندان گزيد ، و چون دولت از وى روى گردان شده سايهء سعادت بر سر مرشد قلى خان افكنده بود عنان از معركه تافته با جهان جهان حسرت و ندامت طريق هرات پيمود . و چون آفتاب عنايت بىغايت بر سر مرشد قلى خان سايه گسترد و چراغ آمد كار طايفهء استاجلو به پرتو اشعهء انوار نامتناهى منور گرديد جبين نياز و جانفشانى بر عتبهء علياى اورنگ آراى سرير سلطنت پايدار سوده آن فروزنده گوهر شاهوار را به خواهش دل در درج جان جاى اقامت گشودند و به ادراك اين موهبت عظمى افسر امتياز بر سر و تشريف مباهات و افتخار در بر ، در سايهء چتر فلك فرساى آن سرور به مشهد مقدس معلى مراجعت نمودند و با آن كه آن فروزنده اختر بنابر آن كه از اوان طفوليت تا آن زمان به حسن رعايت و خدمت عليقلى خان و اعيان طايفهء شاملو خو كرده بود و به همسالان در ميان آن طايفه انس و الفت گرفته ابواب مؤانست بر روى خدمتگزارى مرشد قلى خان و اتباع او نمىتوانست گشود به دلالت ملهم اقبال ، آثار حزن و ملال را از جبههء نورانى زايل نموده چون

--> ( 1 ) - شهر روان - زر و سيم رايج و سره ( معين ) .