محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

54

خلد برين ( فارسى )

فرخنده آثارش بر حسب دلخواه مىگذشت و چون زمانه بساط سلطنت و كامرانى خدمتش را چنانچه شرح آن در مكان خود گذشت در نوشت و پسرش سلطان خليل نيز كه بعد از پدر مالك تخت و كشور گرديده بود بدرود جهان گذران نمود و بعد از وى پسر ديگرش سلطان يعقوب بر اورنگ فرمانفرمائى برآمده زياده بر ده سال بر سرير سلطنت و اقبال فارغبال بنشست اعمال حسنهء خود را به افعال سيئه تبديل نمود و با منتسبان خاندان نبوت و رسالت طريق نفاق پيمود . تبيين اين مقال و تفصيل اين اجمال آن كه در اواخر ايام حيات ، سلطان حيدر را ادراك مثوبات غزا و جهاد از خاطر انور سر برزده عزم يورش داغستان و ولايت چركس كه ساكنانش از حليهء ايمان عارى بودند جزم نمود و مسرعان به احضار صوفيان صافى نهاد و غازيان پاكيزه سيرت پاك اعتقاد به اطراف ديار و بلاد فرستاد و در كم فرصتى خلقى انبوه و گروهى گردون شكوه روى ارادت و اخلاص به كرياس گردون مماس برآورده بر اطراف عتبهء اقبال ، بساط جمعيت گستردند و آن سرور بعد از جمع آمدن سپاه و لشكر ، رايت عزيمت به صوب مقصد برافراخت و از اين رهگذر تزلزل در اركان ثبات و قرار فرخ يسار پسر امير خليل الله شروانى كه در آن اوان « شروانشاه » بود انداخت ، چه گمان آن غدار آن شد كه سلطان حيدر قاصد آن كشور و طالب خون پدر گرديده به آن بوم و بر لشكر مىكشد . و بنا بر آن كه مقاومت با ارباب اخلاص و ارادت سلسلهء عليهء صفويه را از حوصلهء طاقت خود بيرون مىديد به خدعه و افسون سلطان يعقوب را كه داماد وى بود ممد و معاون خود گردانيد و كسان به نزد وى فرستاده پيغام داد كه اگر چه سلطان حيدر به ظاهر عزم غزاى چركس دارد اما بيم آن است كه چون به حدود در بند و ولايت تبرسران رسد عنان عزيمت به تسخير ولايت شروان معطوف گرداند و امروز كه مالك مملكتى و والى ايالتى نيست لشكرى فراهم آورده كه در ساحت اين ولايت بلكه در وسعت آباد انديشه نمىگنجد ، هر گاه مملكتى چنين به حيطهء تسخير درآورد بالبديهه شاهباز