محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
680
خلد برين ( فارسى )
ظلام ، بهادران لشكر ظفر قرين به هجوم عام بر برج و بارهء قلعه و حصار برآمده به شهر ريخته بودند و سپاهى از رعيت متميز نبود آن داهيهء كبرى به مردم آنجا روى نمود . القصه روز ديگر عجزه و زيردستان ، منظور نظر عواطف و احسان و حكومت آن ولايت نيز به مرتضى قلى خان مفوض و متعلق گرديد و خدمتش به موجب فرمان در دامغان به جهت تهيه و استعداد سفر استراباد رحل اقامت انداخته رايت ظفر طراز شهريار سرافراز كوچ بر كوچ متوجه صوب صواب دار السلطنهء قزوين گرديد . و موكب جاه و جلال به فيروزى و اقبال به مقر سلطنت ابد پيوند رسيده امت خان بيگلربيگى و ساير امراء و حكام مملكت فارس و ولى خان تكلو حاكم همدان را كه در سفر خراسان ملازم موكب ظفرنشان بودند رخصت انصراف كرامت فرموده هر يك از ايشان به جانب الكاى خود روان گرديدند . گفتار در ذكر سوانح و وقايعى كه در ايام غيبت موكب همايون در عراق و آذربايجان روى نمود از جملهء سوانح عبرتافزا كه در مدت اقامت موكب ظفر نشان در خراسان روى نمود اشتعال نايرهء قتال و جدال در ميان طايفهء تكلو و جماعت بيات بود . تبيين اين مقال و تفصيل اين اجمال آن كه قبل از آن كه ماهچهء رايت ظفر آيت از افق ولايت خراسان طالع شود ولى خان تكلو حاكم چمچمال و لرستان و به حفظ و حراست نواحى دار السلام بغداد مأمور بود ، و از امراى بيات ، سيف سلطان به موجب فرمان به كمك و مدد وى قيام مىنمود ، و بعد از خروج قلندر و گرفتارى آن مردود زياده سر چنانچه ايمائى به آن شد به افساد مفسدان سانحه طلب در ميان ايشان ، الفت به كلفت و صداقت به عداوت مبدل گرديده در تضييع هم انتظار فرصت مىكشيدند . و چون