محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

679

خلد برين ( فارسى )

شده بود به هنگام مراجعت موكب ظفر نشان ابواب مخالفت و عصيان بر روى خود گشوده دروازه‌هاى شهر و قلعهء سبزوار را مسدود و مضبوط نمود و رايت مخالفت و قلعه‌دارى افراخته توپ و تفنگ به اردوى كيهان پوى انداخت اما به باد دامن اين حركت ناهنجار ، شعلهء غضب شاهزادهء جهاندار سر به كرهء اثير كشيده قورچى باشى و ساير امراى عالى شان را معاتب و مخاطب گردانيد و فرمود كه در انجام مهام خراسان بنا بر مصلحت‌انديشى شما لوازم [ 147 ] مدارا و مواسا به تقديم رسانيديم تا كار به جايى رسيد كه مانند حسين بيك بىنام و نشانى آن كرد كه كرد ، اكنون جاى تغافل نيست اگر سزاى آن زياده‌سر بىپروا را در كنار او نگذاريد ديگر به چه كار اين دولت خواهيد آمد ؟ و اين فروتنى را كه مناسب ناموس سلطنت نيست چه نام خواهيد گذاشت . بعد از اين سخنان عتاب آميز ، امراء و اركان دولت به تخصيص قلى بيك قورچى باشى كه ريش سفيد طايفهء افشار و از اعاظم اركان دولت و باعث حكومت و تربيت آن برگشته بخت بىسعادت بود سر خجالت در پيش افكنده متعهد گوشمال آن زياده سر كم فرصت گرديدند و پس از آن به فرمان شاهزادهء و الا اقتدار ، امراى نامدار و عساكر نصرت شعار به تخصيص ولى خان و ساير امراى تكلو به يك بار روى جرأت به تسخير قلعه و حصار سبزوار آوردند و به نيروى بازوى توانا و زور سرپنجهء قلعه گشا ، در همان روز و شب قلعه و شهر را مسخر گردانيدند و آن مغرور سركش را كه در ارك سبزوار تحصن جسته بود بيلدارى از بيلداران موكب ظفر شعار كه از مردم سبزوار بود در ارك آن قلعه و حصار به آن مغرور سركش دچار شده پشت بيلى بر فرقش نواخت كه ديگر از خجالت آن گير و دار سر بالا نكرد و روز ديگر به فرمان قهرمان قهر از دروازهء شهر به حلقش آويختند ، و به شئامت آن حركت بى جا كه از آن مغرور بىپروا روى نمود ابواب سفك دما و نهب و غارت و تاخت و تاراج بر روى شيعيان سبزوار و عجزه و زيردستان آن ديار بىاختيار گشوده گرديد ، چه در ظلمت