محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

644

خلد برين ( فارسى )

ساير محصوران آنجا مشغول بود آن سر بىمغز را بر عتبهء اقبال خاقان ستوده خصال نهادند . و چون به آب تيغ ظفر نگار اسكندر خان غبار فتنه و فساد آن غدار فرو نشست به استقلال تمام ، كمر به حكومت ولايت كوهكيلويه بست ، اما از راه نيامد كار ، جمعى از مفسدان طايفهء افشار بر سر شاهقلى بيك ولد خليل خان جمع آمده خدمتش را بىخبر بر سر اسكندر خان بردند تا او را به قتل رسانيده خود متصدى امر حكومت گرديد و خود را شاهقلى خان نام نهاده ابواب اقتدار بر روى طايفهء افشار و مردم آن ديار گشاد . و بنا بر آن كه حسن بيك ولد عبد اللطيف بيك افشار از در اطاعت وى در نمىآمد و در ميان ايشان ابواب قيل و قال مفتوح بود حكومت آن ولايت در ميان ايشان انقسام پذيرفت و هر دو به ناچار در آن ديار با يكديگر به سر مىبردند تا در عهد خجستهء نواب گيتىستان فردوس مكان كه هر دو در شيراز به عز بساط بوس آن حضرت سرافراز گرديدند شاهقلى خان در دست حسن بيك به قتل رسيده حسب الفرمان قضا جريان حكومت آن ولايت به حسن بيك مفوض و مرجوع گرديد . القصه بعد از قتل قلندر هر قطره خونى از آن ديو سيرت آدمى - صورت ، قلندر ديگر شده در اطراف ديار و بلاد به وسيلهء اين دعوى باطل ، داد فتنه و فساد دادند و در هر گوشه اسماعيل ميرزائى جديد به هم رسيده به هواى بنگ ، اساس سلطنت و پادشاهى فرو چيد و كار به دست بيكاران هر ديار افتاده چند روزى به بهانهء متابعت آن بنگيان مادرزاد ، ابواب فتنه و فساد بر روى عباد و بلاد مىگشادند و در هر گوشه ، بىتوشه‌اى از اين خرمن ، خوشه‌اى برده خود را اسماعيل ميرزا مىشمرد و به بهانهء عروسى محبوبه‌اى خيال محال شكمى از عزا برمىآورد اما به مقتضاى صدق مؤداى ، نظم : اعتبار ناتمامان چند روزى بيش نيست * چون زر قلبى كه نادانسته مىيابد رواج زمانهء بهانه طلب ، پرده از رخ كار ايشان برداشته سزاى خيال