محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
645
خلد برين ( فارسى )
خام ايشان را در كنار ايشان مىگذاشت چنان كه يكى از آن بنگيان مادرزاد در ميان الوار و اكراد چمچمال و ساير محال قلمرو عليشكر به هم رسيده دعوى بىمعنى خود را به درجهء ثبوت رسانيد و مردم بىنام و نشان ، تصديق اسماعيل ميرزائيت وى كرده روى اهتمام به تقويت مهام وى آوردند و آن ابله طرار بيهدهكار نيز قرار جهاندارى با خود داده قدم جرأت بر سرير سلطنت نهاد و امراء و ارباب مناصب معين گردانيده عدد سپاه و لشكر را به ده هزار رسانيد و كس نزد سولاغ حسين تكلو كه حاكم آن حدود بود فرستاده او را به اطاعت و متابعت خود دعوت نمود مشروط به آن كه به ازاى فرمانبردارى ، منصب والاى وكالت و جاى چوهه سلطان به وى متعلق باشد . سولاغ حسين ، دفع فتنهء آن خمير مايهء شوروشين را در اظهار اطاعت ظاهرى ديده رسول قلندر را خشنود و شاكر بازگردانيد و بر اثر فرستاده ، بار خانههاى پى در پى فرستاده قلندر را به دام فرمانبردارى خود كشيد . و چون ديد كه تير تدبير وى بر هدف مقصود رسيد به آرزوى تمام ، آن ناتمام را به چمچمال طلبيد . قلندر آن سخنان مزور را باور كرده به آئين شاهانه به ريختنگاه خون خود روانه گرديد . سولاغ - حسين به اتفاق اعيان تكلو و سيف سلطان بيات به استقبال وى شتافته اسماعيل ميرزاى عملى را به سجده و پاىبوس دريافتند . و آن مغرور زيادهسر افسر سرورى بر سر و قباى صاحب كلاهى در بر و كمر تركش و كمر شمشير طراز كمر با سپاه و لشكر به آن كشور درآمد ، و آن امير صائب تدبير كمر فرمانپذيرى وى را به خواهش تمام بر ميان جان بسته به ازاى آن بر مسند والاى وكالت نشست و روزى چند از بيم گزند در صدد ازدياد مواد سلطنت آن بنگى مادرزاد درآمده چون دست يافت از درى كه ابن علقمى با خليفهء بغداد درآمده بود درآمده لشكريان را به تقريبات ، متفرق و پريشان ساخت . و چون قلندر را جز هواى بنگ ، خيالى در دل و كسى بر سر نماند بند بر دست و پايش نهاد و به هنگامى كه موكب ظفر قرين از سفر خراسان به دار السلطنهء قزوين مراجعت نمود او را با بند گران به آستان گردون