محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

566

خلد برين ( فارسى )

محمد خان را كه از اعاظم اركان دولت بود به مرافقت قور خمس خان شاملو و جمعى از امراى نامجو با سپاهى سراپا جرأت و جلادت به تسخير آن قلعه روان نمود و منتظر آن بود كه زمان زمان خبر فتح قلعه و قتل قلعه‌دار به انهاى امراى نامدار به وى رسد . و چون خبر تسخير حصار دير مىرسيد و نفس انتظار به شمار افتاد ملكهء روزگار را ياراى صبر و قرار نمانده شاهرخ خان مهردار را به رفتن آن ديار مكلف ساخت و چون خدمتش ركن ركين دولت ابد مدت و پايهء قدر و منزلتش بيش از آن بود كه به امثال اين قسم خدمات مأمور گردد سر به آن خدمت فرود نياورده عرض نمود كه اگر از موقف جلال ملكهء روزگار ، ديگرى به اين خدمت مأمور گردد هر آينه باعث دلسردى پيره محمد خان و ديگران خواهد گرديد و اين معنى مقرون به صلاح دولت روزافزون نيست اگر پيره محمد خان مدد و كومك طلب نمايد فرستادن آن آسان است . چون عرضه داشت مهردار به ملكهء روزگار رسيد از تمهيد معذرت وى بر آشفته شهريار جهاندار را بر آن داشت كه او را به جبر و اكراه به تسخير قلعهء فيروزجاه فرستد . خاقان عليين آشيان از در دلجوئى مهد عليا درآمده شاهرخ خان را به مجلس طلب نمود و بعد از عتاب و خطاب شاهانه خدمتش را به رفتن مازندران الزام فرمود و چون عذر وى مسموع نبود ميرزا سلمان وزير و قورچىباشى و ساير اركان دولت به نصايح دلپذير ، خدمتش را دلنهاد رفتن مازندران نمودند و مشار اليه با جهان جهان اجبار و اكراه روى توجه به تسخير قلعهء فيروزجاه نهاده چون به ظاهر آن قلعهء فلك شان رسيد و از تقرير پيره محمد خان و قور خمس خان استحكام قلعه و استعداد قلعه‌دارى ميرزا خان معلوم وى گرديد دانست كه تسخير آن حصار به آسانى صورت امكان ندارد و اگر خواهند كه عساكر نصرت شعار به قهر و غلبه آن قلعه و حصار را بگشايند لا محاله تعب و تشويش بسيار به شيرشكاران بيشهء گير و دار خواهد رسيد ، لاجرم با ميرزا خان از در دوستى و اتحاد درآمده نصايح دوستانه به وى پيغام داد و خاطر نشان