محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

567

خلد برين ( فارسى )

او نمود كه معارضه با پادشاه ايران كردن ، بالمآل خاندان خود را در معرض زوال و استيصال درآوردن است و اگر به فرض محال امتداد ايام محاصره به يك سال و دو سال كشد چون از هيچ جا مددى متصور محصوران نباشد عاقبت مسخر گردد و بعد از آن كه قلعه به قهر و غلبه به حيطهء ضبط و تسخير درآيد پيداست كه مآل حال قلعه‌داران چه خواهد بود ، پس شايسته و سزاوار آن است كه به ديدهء عاقبت بين در مآل حال خود نگرند و ترك مخالفت كرده به مرافقت ما كه از غلامان معتبر آن درگاه و از اعاظم اركان دولت پادشاه جهان پناهيم روى ارادت به عتبهء علياى آن حضرت آورند شايد مهد عليا را به اين قدر فروتنى و ملايمت از شما راضى ساخته چنان كند كه با شما در مقام عطوفت و احسان آيد ، و اگر اين معنى صورت وقوع نيابد زمين خدا فراخ است در هر جا كه خواسته باشند توطن اختيار نموده روزگار به فراغ بال و رفاه حال مىگذرانيده باشند . چون پيغام شاهرخ خان به شرح مسطور به ميرزا خان رسيد در جواب آن سخنان پيغام داد كه آنچه در هر باب فرموده‌اند مقرون به صدق و صواب است اما مردم مازندران اگر اندك جريمه از كسى بينند تا خون آن بيچاره را نريزند دست از سر وى بر نمىدارند و به چيز ديگر راضى نمىشوند هر گاه مهد عليا پدر مرا خونى خود داند پر ظاهر است كه تا مرا به قصاص پدر به قتل نرساند دست از گريبان جان من برندارد و چون جان عزيز است بر من لازم است كه تا جان داشته باشم سعى نمايم تا كشته نشوم و الا حكومت مازندران و ملك و مال سريع الزوال چندان نيست كه در حفظ و حراست ، چندين سعى و اهتمام بايد نمود . شاهرخ‌خان و ساير امراى عالىشان چون بر مكنون خاطر ميرزا خان مطلع گرديدند خدمتش را به ايمان مغلظه از اين تفرقه و تشويش بيرون آورده قسم ياد نمودند كه اگر العياذ - بالله اين انديشه به خاطر مهد عليا برسد تا ايشان در حيات باشند نگذارند كه موئى از سر او كم شود تا به كشتن و بستن چه رسد . و بنا بر آن كه امراى مذكوره از اعاظم اركان دولت روز افزون بودند