محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

554

خلد برين ( فارسى )

خواهرزادهء مهد عليا سلطانم و خاله‌زادهء خاقان عليين آشيان و اسماعيل ميرزا بود به سرعت برق و باد روى به طهران نهاده شاهزاده را با هزار سالها برابر سازد ، و بنا بر آن كه مسيب خان را در آن راه پاى رفتار چون دست ارادت بسته بود و به اكراه تمام و تأنى مالا كلام قطع مسافت مىنمود اسماعيل ميرزا از تعلل و تعويق وى باخبر شده از اين رهگذر بر آشفت و قهرمان قهرش چهل و چهار نفر از اعيان طوايف و ايماقات قزلباش را برگزيده به سركردگى كوسه عليقلى كه از امراى تركمان بود به جانب طهران روان و مقرر فرمود كه به كمند جفا آن نونهال رياض نهال اقبال را به اين طريق از پاى درآوردند كه جماعت مذكوره نصف از يك طرف و نصف از طرف ديگر هر دو سر طنابى را كه در گردن آن سرور خواهند افكند گرفته او را خبه نمايند [ 119 ] . و از اين فرمان غرضش آن بود كه خون آن بىگناه دامنگير تمام طوايف و قبايل بوده احدى زبان طعن و انكار بر وى نتواند گشود . القصه آن جماعت بىمروت چون وارد طهران و عازم اطاعت فرمان گرديدند شاهزادهء آزاده به ورود ايشان استشمام رايحهء عطوفت و مهربانى از عم نامهربان فرموده در خانه را چون ابواب خلاص و نجات بر روى خود مسدود نمود ( ؟ ) و با كمان گوشه‌گير و تركش پرتير بر بالاى بام برآمده دست جرأت به كماندارى گشود و مقصودش آن بود كه تا جان در تن و تير در تركش داشته باشد دست از گريبان جان ايشان بر نداشته چون كار بر وى دشوار شود به مردى كشته گردد . قورچيان چون ديدند كه شاهزاده ترك سر و وداع جان كرده آسان آسان خود را به كشتن نخواهد داد پاى دستبرد پس نهادند و كوسه عليقلى قدم جرأت پيش نهاده فرياد برآورد كه شاهزاده به توهم بى جا خود را چرا از نظر مرحمت عم بزرگوار مىاندازد ؟ چون پادشاه ما را از راه عنايت و احسان به طلب ايشان فرستاده سزاوار است كه به خاطر جمع و دل آسوده ترك اين حركات نموده از بام به زير آئيد كه به تهيهء سفر پرداخته روانه شويم . و بعد از تقرير اين سخنان