محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
555
خلد برين ( فارسى )
مصحفى طلب داشته بر صدق قول خود قسم ياد نمود و شاهزادهء ساده دل به ريسمان پوسيدهء قسم دروغ آن بىايمان به چاه افتاده از فراز بام روى به نشيب نهاد و در خانه را بر روى آن طايفهء بىدين گشوده با آن ملاعين ملاقات نمود و چون دست تسلط آن طايفهء عنود به دامن مقصود رسيد بىمحابا به يك بار به جانب شاهزادهء مظلوم دويده آن نونهال چمن شهريارى را كه بر جويبار نعمت و ناز به بار آمده بود به نهج مسطور بر خاك هلاك انداخته باز گرديدند . و چون چراغ چشم اسماعيل ميرزا به افسردن آن شمع انجمن تاجدارى روشن گرديد به فكر كار پدر بزرگوار و برادران نامدار شاهزادهء و الا تبار افتاده در انديشهء افنا و اعدام ايشان خواب و آرام را بر خود حرام گردانيد و بعد از تأمل و انديشهء تمام ، خود را دلنهاد قتل ايشان ساخته به تهيهء آن كار ناهنجار پرداخت و نخست يكى از قورچيان ذو القدر را كه به غازى بيك موسوم بود روانهء شيراز نموده حكم فرمود كه بعد از وصول به آن ولايت ، سد ابواب آمد و رفت مردمان به در دولتسراى خاقان عليين آشيان و فرزندان والاشان ايشان نموده نگذارد كه احدى از مردم آن ديار به شرف ملازمت و صحبت ايشان مشرف گردند و به واجبى به حفظ و حراست ايشان پرداخته منتظر صدور فرمان باشد . و بعد از آن چنانچه از سياق كلام آينده به وضوح خواهد پيوست عليقلى خان شاملو را كه امير الامراى خراسان و بيگلر بيگى دار السلطنهء هرات كرده بود به بر چيدن بساط زندگانى نواب گيتىستان فردوس مكان كه در آن اوان هفت ساله و در دار - السلطنهء هرات بر سرير سلطنت پايدار متمكن بود مأمور نمود . صدور اين امور به روى مبارك نيامده هم در آن نزديكى به درد بىدرمان اجل گرفتار گرديد و با جهان جهان آرزو و عالم عالم حسرت ، رخت اقامت به جهان جاودان كشيده منطوق من حفر بئر - الاخيه وقع فيه را آئينهء چهرهنماى صورت حال خود ديد .