محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

534

خلد برين ( فارسى )

نظر با اولو الارحام كدامين ميوه بار مىآورد چشم از مآل حال خود پوشيد و از تيغ بىرحمى وى به آن دو نونهال گلزار اقبال و ساير شاهزادگان كامكار چنانچه بعد از اين رقمزدهء خامهء اظهار [ خواهد ] گشت رسيد آنچه رسيد . بالجمله چون روزى چند از بأس و سطوت وى به نظر طايفهء استاجلو بگذشت و هر يك از آن جماعت از در دولتخانه غارت زده و پريشان ، گريزان به خانه‌هاى خود رفتند نخست نسبت به آن دو بدر منير از در حيله و تزوير درآمد و پيره محمد خان را كه به مرافقت استاجلويان از نظر تربيت وى افتاده بود طلب نموده فرمود كه سلطان مصطفى ميرزا از راه دوستى سلطان حيدر - ميرزا و سلطان سليمان ميرزا بنا بر آن كه او و خواهرش پريخان خانم فى الجمله دخلى در ارتباط ظاهرى ما داشته‌اند و متوقع ايشان به صدر ظهور نيامده با ما طريق معادات مسلوك مىدارند و از ايشان ايمن و مطمئن نيستيم . پيره محمد خان در جواب عرض نمود كه هر گاه آينهء خاطر انور از ايشان در غبار كلفت باشد در يكى از قلاع به حبس ايشان فرمان دهند تا روزگارشان در بند و زندان به پايان رسد و مرآت ضمير خورشيد نظير از زنگ تفرقه و تشويش رهد . اسماعيل ميرزا فرمود كه چون سلطان مصطفى ميرزا پروردهء طايفهء استاجلوست او را به تو و سلطان سليمان ميرزا را به شمخال چركس كه خالوى اوست مىسپارم ، مىخواهيد به قلعه فرستيد و مىخواهيد پادشاه كنيد ، و روز ديگر فرمان داد كه حاجى ويس سلطان بيات ، سلطان مصطفى ميرزا را به منزل پيره محمد خان و ديگرى از اعيان ، سلطان سليمان ميرزا را به خانهء شمخال سلطان برده بسپارند و قبض بگيرند . و چون شاهزادگان را به خانهء ايشان برده سپردند استاجلويان در كار ايشان حيران شدند و چند روز مدار ايشان به مشورت و گفت و شنيد مىگذشت و نمىخواستند كه دست و تيغ ايشان به خون اولاد شاه جنت بارگاه آلوده شود . عاقبت عقلاى آن طايفه چون اسماعيل ميرزا را تشنه به خون شاهزادگان مىدانستند و از هيچ راه نمىتوانستند كه از راه رضاى وى قدم جرأت بيرون