محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

39

خلد برين ( فارسى )

شاه قاسم انوار مىگويد كه معلوم نيست كه در عرصهء جهان بعد از ائمهء طاهرين - سلام الله عليهم اجمعين - كسى به مرتبه و مقدار سيد قاسم انوار يافت شود و آن حضرت با آن همه قدر و منزلت ، طريقهء طريقت و سلسلهء ارادت خود را به جناب شيخ صدر الدين اردبيلى مىرساند و از جملهء مريدان [ 9 ] آن كاشف اسرار نهان بوده . مؤلف كتاب صفوة الصفا روايت كرده كه در ولايت اردبيل دو قريه هست كه يكى را تول و ديگرى را الارق نام است و از ديرباز در ميان ساكنان آن دو محل نايرهء جنگ و جدال و نايرهء خصومت و نزاع ارتفاع داشت و چون رايت كرامت سلطان الاولياء در آن ولايت افراخته گرديد به زلال مواعظ و نصايح ، شعلهء خصومت و نزاع ايشان را منطفى گردانيد ، و چون سايهء آفتاب پايهء آن خورشيد اوج كمال از سر مردم آن ديار دور و آن حضرت به جوار رحمت بىنهايت نزديك شد مادهء سوداى نزاع و خصومت مردم تول در هيجان آمده يعقوب نامى را امير بر خود ساخته رايت مخالفت الارقيان افراختند ، و چون مردم الارق طاقت مقاومت ايشان نداشتند در حصارى كه داشتند محصور گرديده رايت مخالفت افراشتند . در اثناى اين قيل و قال پير زكريا نامى كه از خلفاى سلطان الاولياء بود شبى آن حضرت را در عالم رؤيا ديده فرمود كه صدر الدين را بگو كه دو مرد ريش سفيد را نزد توليان فرستد كه ايشان را نصيحت نموده از مخالفت الارقيان منع نمايند ، اگر آن سخن را قبول كنند فبها و الا من دانم كه با ايشان چه بايد كرد . چون پير زكريا صباح روز ديگر به قصد گذاردن پيغام آن سرور ، ادراك خدمت شيخ صدر الدين نمود پيشتر از آن كه از خواب خود حرفى بر زبان آرد آن بيدار دل‌آگاه او را مخاطب ساخته فرمود كه پيره احمد باقلانى و حاجى نجيب بزاز كه هر دو از جملهء ريش سفيدانند نزد توليان رفته زبان به نصيحت ايشان گشايند ، اگر ترك مقاتله كنند فهو المطلوب و الا حضرت شيخ داند كه با ايشان چه كند . بعد از رسيدن فرمان به آن دو پير عزيز ، هر دو به اتفاق نزد توليان رفته لوازم نصحيت به جاى آوردند اما