محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
529
خلد برين ( فارسى )
هرات بودند شعلهور شده مسلح و مكمل روى جمعيت به در خانهء سلطان نهادند و آوازها بلند كرده جواب دادند كه ما به فرمان پادشاه فرمانفرماى اين ولايت بوديم اگر ولى نعمت ما از تخت سلطنت به عالم آخرت سفر كرده سر فرزند ارجمندش كه به جاى آن حضرت بر تخت پادشاهى جلوس فرموده به سلامت باشد و تا او حكم به عزل ما نكند ما دست از خدمت و حكومت خود برنمىداريم . چون فرستاده بازگشته جواب طايفهء استاجلو را به حسين سلطان و رفقا رسانيد جهلا و ارباب فتنه و فساد آن طايفه روى به شهر و حصار نهادند . از اين طرف نيز جمعى كه به خود گمان دست و پائى داشتند الويهء قيل و قال و اعلام قتال و جدال افراشتند و با آن كه در شهر هرات مردم صلاح انديش و مصلحت كيش بسيار بودند كه به اصلاح ذات البين پرداخته آن فتنه را كوتاه مىتوانستند ساخت اما از شعلهء سركش خوى اسماعيل ميرزا انديشيده از ميان آن هنگامه به كنار كشيدند . و شاهقلى سلطان كه در آن اوان در ميان تركان به صلاح انديشى و وفور راى و تدبير زبانزد صغير و كبير بود از بيم آن كه مبادا از براى طايفهء استاجلو باعث بدنامى تازه بشود ايشان را از پوشيدن اسلحهء جنگ و تهيهء اسباب حصول نام و ننگ منع فرموده و در خانهء خود را بر روى آمد شد آشنا و بيگانه بسته منتظر رسيدن فرمان اسماعيل ميرزا در گوشهاى به حال خود نشست . آن جماعت از وى به ترك حكومت قناعت نكرده بىخبر بر سر خانهء وى هجوم آورده آغاز شور و شر كردند . و چون به حكم سلطان ، استاجلويان دست از گير و دار كوتاه كرده اكثر به راه خود رفته بودند و معدودى چند از مردم وى كه بر سر وى جمعيت داشتند پاى مدافعه و مقاتله پيش نگذاشتند آن طايفهء كم فرصت ، فرصت غنيمت شمرده در حالتى كه سلطان خون گرفته بىاسلحه و اسباب حرم ، كسان خود را از استعمال سيف و سنان و كار فرمودن تير و كمان منع مىنمود با تيغهاى كشيده بر سر وى دويدند و آن ترك سادهلوح را با جمعى از كسان او پاره پاره گردانيدند و بعد از قتل آن جماعت منازل و