محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
521
خلد برين ( فارسى )
سخنان كنايهآميز كارى از پيش نمىرود نوبتى كنايه را به صريح تبديل نموده فرمود كه مگر ياران ندانستهاند كه دخيل بودن نسوان در امور سلطنت و شهريارى و قبض و بسط مهام پادشاهى و ملكدارى سزاوار ناموس سلطنت پادشاهان نيست و در نظر خرد خردهدان ، آشنائى مردمان با پردگيان حجال استتار خاندان و الا و دودمان معلى قبيح است ؟ و از اين سخن ، عتبهء علياى دولتسراى خدرمعلى كه مطاف جباه سران و سروران و مقام شفاه « 1 » گردنكشان دوران بود از جبهه - سائى رهائى يافت و پس از آن پرتو التفات آمد شد امراء بر در و ديوار آن دولتسرا نتافت و كار به جائى رسيد كه بجز پاى دربان ، كسى سر به آن آستان نكشيد . و چون خون دامنگير شاهزادهء خلد سرير ، گريبان جان مهد عليا را گرفته از صدر مسند سرورى به زير كشيد نوبت خونخواهى مكافات به حسينقلى خلفا رسيد و از نهالى كه خود به آب ديدهء مظلومان و خون ناحق بىگناهان به بار آورده بود ميوهء كام دل چيد . خلاصهء اين ماجرا و حاصل اين مدعا آن كه در اوقاتى كه اسماعيل - ميرزا در خانهء خلفا انتظار ساعت دخول دولتخانه مىكشيد معاندان وى كه يكى از ايشان خون ناحق شاهزادهء نوجوان بود فرصت يافته مزاج شهريارى را از آن دامنزن شعلهء جفاكارى منحرف ساختند . و باعث ظاهرى آن بىعنايتى به گمان مردمان آن بود كه بعد از واقعهء شاهزادهء شهيد چون چند روز گذشت كه از جانب قلعهء قهقهه و حيات و ممات اسماعيل ميرزا خبرى به درگاه معلى نرسيد و از اين راه ابواب فتنه و فساد بر روى خلق باز و دست كوته انديشان به تافتن رشتهء ارجوفه دراز گرديد و خلفا در مجمع امراء گفته بود كه اين همه اضطراب مردم چيست ؟ اسماعيل ميرزا نباشد سلطان محمود ميرزا باشد چه او هم پسر شاه جنت مكان و وارث ملك و شايستهء افسر و اورنگ پادشاهى است . و بعد از اين سخنان چون مدار كاروبارش
--> ( 1 ) - شفاه - لبها ، لبان ( معين ) .