محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

500

خلد برين ( فارسى )

حضرت زيب و زينت داده بود و ديدهء بصيرتشان بسته و پاى ارادتشان شكسته [ 107 ] حيران كار خود گرديدند و ندانستند كه چه كنند و به كجا روند ؟ عاقبت صلاح حال خود را در آن ديدند كه رخت جمعيت خود را از تنگناى شهر به وسعت آباد صحرا كشند و در آنجا بر سر اسب با يكديگر از در مشورت درآمده بدانچه راى همگى بر آن قرار گيرد از آن در نگذرند ، و به اين عزيمت با دلى صد پاره آوارهء دشت و صحرا گرديدند . در عرض راه جمعى از ايشان كه چندان اسم و رسمى نداشتند و قرب چهار دانگ از خيل و سپاه بودند ترك مرافقت امراء و اعيان نموده ابواب جدائى بر روى ايشان گشودند و خود را به خانه‌هاى خود رسانيده از هواخواهى شاهزادهء شهيد دست كشيدند . و چون آن تيره روزان در پناه تاريكى شب راه مىبريدند از حال يكديگر خبردار نبودند و بعد از دميدن صبح صادق بر جهانيان روشن گرديد كه جز حسين بيك يوزباشى و معدودى چند ، از آن گروه انبوه كسى بر سر سلطان مصطفى ميرزا باقى نمانده بود ، آن گروه معدود نيز چون مهر درخشان بر دشت و بيابان تابان شد هراسان و ترسان از هم جدا شدند . و از ايشان جمعى كه از طايفهء استاجلو بودند خود را به ورامين كشيده در پناه پيرى بيك موصلو كه از فدويان شاهزادهء شهيد بود آرميدند . و جناب سلطان مصطفى ميرزا به عزم آن كه سايهء بلند پايهء خود را بر سر طايفهء بيات كه قرب دو هزار خانوار و ملازم شاهزادهء رفيع مقدار و ساكن كرهرود و انجدان بودند گسترد و به اتفاق حسين بيك و رفقا به آن طرف مرحله پيما گرديد . و حسين بيك بعد از آن كه دو سه منزل در ركاب شاهزاده قطع مسافت نموده بود از غدر طايفهء بيات انديشيده برادران خود را ملتزم ركاب شاهزاده گردانيد و خود به تقريبى از آن سرور جدا شده چون با محمدى لر كه حاكم نصف لرستان فيلى بود رابطهء صداقت و دوستى قديم داشت روى توجه به آن ولايت گذاشت و به توهم آن كه مبادا ظاهر بينان خدمتش را در لباس امتياز بشناسند آنچه پوشيده بود در عرض راه