محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

457

خلد برين ( فارسى )

پدر دانشور مقرر كرده بود كه گرامى پسر اكثر اوقات به مرافقت وى بر سر بيماران آمده در معالجه و مداوا رأى سديد پدر دانشور را اسوه و قدوهء خود شناسد . از قضا حكيم‌زاده در يك روز بر سر دو بيمار كه پدر دانشور به معالجهء ايشان قيام داشت قدم گذاشت و جناب حكمت مآب از اضطراب نبض آن دو مريض حكم به عدم پرهيز ايشان نموده به يكى فرمود كه تو امروز گوشت مرغ خورده‌اى و به ديگرى گفت كه تو انار به كار برده‌اى . و چون حكم حكيم مطابق واقع بود تصديق قول وى نموده قرار به آن دادند كه بعد از آن بىتجويز حكيم آب نياشامند . و چون پدر و پسر از بالين بيماران به منزل خود روان شدند در عرض راه حكيم‌زاده از حكمت پناه پرسيد كه راى سديد پدر بزرگوار از چه راه حكم به ناپرهيزى آن دو بيمار و خوردن گوشت مرغ و انار فرمود ؟ حكيم را چون پيوسته پيشنهاد ضمير ، تعليم فرزند ارجمند بود در انبان افاده گشوده بيان نمود كه اى جان پدر ! طبيب حاذق آن است كه قراين و امارات را با راى رزين و فكر دوربين خود جمع آورده از حال مريض خبر دهد و ما در حينى كه به ديدن آن بيماران مىرفتيم در عرض راه در سراى يكى بال و پر مرغ و در دالان خانهء ديگرى پاره‌هاى پوست انار به نظر درآمد و بعد از ملاحظه چون از روز پيش اضطراب نبض ايشان را بيش ديدم با خود انديشيدم كه لا محاله چون بيمار گوشت مرغ و انار ببيند به خوردن آنها رغبت كند و به حسب اتفاق حكمى كه روى داد مطابق واقع افتاد . طبيب‌زاده لآلى انديشهء پدر را در درج خاطر جاى داده روز مىشمرد تا حكيم دانشور رخت به سراى ديگر برد و خدمتش قائم‌مقام و جانشين پدر گرديده آوازهء حذاقت خود را به دور و نزديك رسانيد . اتفاقا در آن روزگار يكى از اعيان آن ديار بيمار و به طبابت حكيم زاده گرفتار شد و چون پيوسته غيبگوئى پدر منظور نظرش بود در اثناى آمد و رفت نوبتى حذاقت به كار برده گفت به بيمار كه تو امروز خر خورده‌اى و نخوردن آن از براى كوفت تو بهتر بوده بارى چند روز ديگر از آن مخور تا مزاج قوت گرفته مرض