محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

30

خلد برين ( فارسى )

على را به آواز بلند خوانده جوابى نشنيد . آنگاه آن آگاه شاهراه كرامت را آواز داد و آن جناب جواب داده در زمان قدم در صومعه نهاد . شيخ زاهد پرسيد كه صفى كجا بودى ؟ جواب داد كه در خلوت . گفت سبب آمدنت چه بود ؟ فرمود كه نداى روح افزاى شما را شنيدم و به خدمت رسيدم . پس شيخ مريدان را مخاطب ساخته بر زبان الهام بيان گذرانيد كه آنچه نظر من بر آن است حق تعالى به صفى داده نه به جمال الدين و من در امانت خيانت نكرده به صاحبش سپرده‌ام . لاجرم آن جماعت سر خجالت در پيش افكنده به وفور فضل و كمال آن قافله سالار شاهراه ارشاد اعتراف نمودند . بالجمله آن جناب هم در زمان حيات شيخ زاهد به دستورى وى به اردبيل شتافت و به ارشاد و هدايت ارباب بغى و غوايت مشغول گرديد اما هر گاه كه شوق ملاقات شيخ زاهد بر خاطر شريفش غلبه مىكرد از راه كمال ارادت و اخلاص روى توجه به گيلان مىآورد و اين معنى موجب ارتفاع شان و علو مكان آن حضرت مىگرديد . و شيخ زاهد نيز گاهى به اردبيل تشريف مىبرد و نسبت به آن حضرت كمال محبت به جاى مىآورد . در صفوة الصفا از شيخ صدر الملة و الدين كه گرامى گوهر آن بحر عرفان بود مروى است كه گفت نوبتى شيخ زاهد عرصهء اردبيل را به نور حضور خود منور ساخته در زاويه‌اى كه خلوت من بود منزل نمود در وقتى كه پدرم با بسيارى از طالبان راه حق و اعيان اردبيل در خدمتش نشسته بودند سر از جيب مراقبه برآورده فرمود كه مرغ دل من هر چند به بال همت در هواى فضاى جهان پرواز نمود جهت توطن صفى موضعى بهتر از اردبيل نيافت اكنون اى صفى مىبايد كه در اين سرزمين رحل اقامت انداخته زاويه‌اى عمارت نمائى كه عتبهء جلالش آشيان طايران عالم بالا و ساحت با مساحتش مطاف طايفان بسيط غبرا گردد . و بر تو لازم است كه كافهء مردمان را به شاهراه دين قويم و ملت مستقيم هدايت نمائى و نداى فرح افزاى اجيبوا داعى الله را به شش جهت هفت اقليم رسانى و يقين دانى