محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

346

خلد برين ( فارسى )

نقش نگينش كه « العبيد يارى بن جان وفا ميرزا » بود معلوم شد كه هفت پشتش به سگ آبى مىرسد . اتفاقا يكى از ملازمان وى از پى تحقيق حال آن زياده‌سر خسران مآل به شهر آمده بود . چون شنيد كه زمانه با وى يارى نكرده و به تير بىوفائى هوائى به قتلش آورده در زمان بازگرديد و خبر به عبيد خان پليد رسانيد . و به حسب اتفاق [ 72 ] در آن روز كه قتل اين مفسد روى نمود از نزد زينش بهادر از ولايت دامغان خبر قتل زينل خان به عبيد خان مردود رسيده بود و به شنيدن اين خبر چندان اظهار مسرت و شادمانى نموده كه محرمانش مىگفته‌اند كه ما هرگز خان را به اين شادمانى نديده بوديم . چون در آخر آن روز خبر قتل آن تيره‌روز به وى رسيد آن بهجت و سرور به ويل و ثبور مبدل گرديد چندان اظهار غم و اندوه نمود كه همان محرمان مىگفتند كه اندوه آخر روز بيش از مسرت اول روز بود . القصه چون مدت محاصره امتداد يافت و كار محصوران به جان و كاردشان به استخوان رسيد و شدت قحط و غلا تاب و توان در مردم بينوا نگذاشت حسين خان و اكابر و اعيان ، صلاح در آن ديدند كه از اوساط الناس ، جمعى را كه به تشيع شهرت نداشته باشند با عيال و اطفال از شهر بيرون فرستند تا آذوقهء ايشان علاوهء ذخيرهء قلعه‌داران شده كار بر ايشان دشوار نشود . آراء بر اين قرار گرفته محصلان شديد بر آن جماعت گماشتند تا مجموع ايشان را به خارج شهر روانه داشتند و درون هرات به نوعى از آن جماعت خالى شد كه در كوچه و بازار از ايشان نشان نماند . با وجود اين همه اهتمام در ترفيه حال قلعه‌داران ، يك من نمك به سنگ هرات به سيصد دينار رسيد و به هم نمىرسيد و ارباب ثروت و سامان كه روا نمىداشتند كه گوهر گرانبهاى الماس را در ميان لباس نهان دارند پارچه نمكى را در جيب و گريبان و ميان دستار نهان مىداشتند و به هنگام خوردن طعام به آن نمك ، ميهمانى كام و زبان كرده بعد از فراغ به جاى خود مىگذاشتند . محصوران هرات را حال بدين منوال گذران بود تا مدت محاصره