محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

343

خلد برين ( فارسى )

جنت مكان با لشكرى گران به عزم كومك حكام خراسان مأمور و روان بودند در ولايت رى نزول نمودند و زينل خان ورود ايشان را مغتنم شمرده به اتفاق آن جنود سعادت ورود به استراباد مراجعت نمود و عبد العزيز سلطان چون تاب مقاومت ايشان نداشت گريزان گرديده نالان و گريان روى به خدمت پدر گذاشت و چون به خدمت پدر بيدادگر رسيد درد دل و شرح حال خود را به عرض وى رسانيد . عبيد خان مردود را از استماع آن ، دود حيرت به سر برآمد و چون آتش سوزان و بلاى ناگهان عزم مراجعت جزم نموده به جانب بسطام روانه گرديد . و منغلاى آن سپاه رو سياه كه پيشرو لشكر پر شور و شر بودند به بسطام رسيده به نهب و غارت مشغول گرديدند و داروغهء آنجا به قتل يكى از اوزبكان پرداخته سر آن بد اختر را به استراباد برده شاهد صدق قول خود به ورود آن طايفهء مردود ساخت . و چون نزد اخى سلطان و دمرى سلطان كه از جانب پادشاه جهان‌پناه به صوب خراسان روان بودند به تحقيق پيوست كه مقدمهء طايفهء به درك اوزبك به بسطام رسيده سلاح بر خود راست كرده رخت اقامت به آن ولايت كشيدند و پيشتر از آن كه وارد بسطام گردند از دور سياهى سپاه عبيد خان را در آن طرف بسطام ديده به ورود آن مردود متيقن گرديدند . دمرى سلطان را چون نظر بر كثرت و ازدحام آن گروه گمنام افتاد از راه صواب انديشى خود را به اخى - سلطان رسانيد و گفت صلاح در آن است كه خود را به شهر رسانيم و حقيقت حال را به عرض شاه دين‌پناه رسانيم . اخى سلطان به پشتگرمى زور بازوى خود آن رأى پسنديده را نپسنديد و با دو هزار و پانصد سوار كه همراه داشتند روى به حرب بيست هزار اوزبك تنگ چشم كماندار گذاشتند . و چون عبيد خان از ورود شير شكاران لشكر ظفر شعار خبردار شد به تهيهء سپاه روسياه خود پرداخته برانغار را به زينش بهادر و جرانغار را به قنبر على سپرده جاى خود را در قلب مقرر ساخت . از اين جانب اخى سلطان در قلب اقامت نموده ميمنه را به دمرى سلطان