محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

19

خلد برين ( فارسى )

گرديدند . و چون از فقدان آن گرامى گوهر هفت سال ديگر به سرآمد بىخبر در سن بدر انور ، دستارى سفيد بر سر و جامهء عنابى در بر ، مصحفى حمايل كرده در دولتسراى پدر ظاهر شد و به قدوم مسرت لزومش عزاى آن خاندان به عروسى تبديل يافته به خدمتش شتافتند و چون از كيفيت احوالش پرسيدند جواب شنيدند كه طايفه‌اى از جنيان كه متحلى به حليهء ايمان و متصف به صفات پسنديدهء علم و عرفان بودند مرا به ميان خود برده بودند و لوازم رعايت و خدمت نسبت به من به جاى مىآوردند و در اين مدت در ميان ايشان به اكتساب فضايل و تعلم علم قرائت و حفظ قرآن مشغول بودم . مريدان سلسلهء عليه ورود مسعودش را وسيلهء حصول به سر منزل مقصود شمرده در خدمتش مىبودند تا آن سرور نيز متوجه عالم ديگر گرديد و منصب والاى سجاده‌نشينى و اطعام فقرا به فرزند رشيدش صلاح الدين رشيد رسيد . آن جناب نيز آفتابى بود عالم تاب . چون از افق ارشاد طالع گرديد طريقهء پدر عالى گهر پيش گرفته مريدان را بر سر خوان احسان ميهمان گردانيد و بعد از فوت پدر بزرگوار در قريهء كلخوران اردبيل توطن اختيار نموده چون زراعت دوست بود منتسبان دودمان كرامت را به تكثير زراعت تحريص و ترغيب مىفرمود و پرتو انوار حسن ظاهرى را با اشعهء اشراقات جمال باطنى جمع آورده تخم محبت و دلجوئى در مزرع قلوب اكابر و اصاغر مىكاشت . و چون هفتاد مرحله از مراحل زندگانى طى كرد روزگار بىمروت ، روزگار زندگانيش را به حال خود نگذاشت و چون به همسفران جهان جاودان پيوست فرزند ارجمندش امير قطب الدين به رسم و آئين به جاى پدر نشست . و اين قطب فلك جلالت و اين بدر سماء كرامت نيز در كلخوران جانشين پدر عالىشان بود تا زمانى كه به سبب هجوم كفرهء گرجستان ، به شهر اردبيل نقل نمود . و صورت اين واقعهء عبرت افزا آن بود كه در زمان هدايت و ارشاد امير قطب الدين يكى از سركردگان كفار گرجستان با لشكرى گران از كفرهء گرج على الغفلة به ولايت اردبيل