محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

194

خلد برين ( فارسى )

چون خواجه به مراسم سفارت قيام نمود جان وفا ميرزا زبان به سفاهت و دشنام گشوده گفت كه به خان بگوى كه اين لشكر بيشتر از آن پر زور است كه مار صد همچو ما را بر ايشان دست باشد ، دريغ كه نصايح سودمند ما را قبول نكردى و خود و ما را به كشتن دادى و دست لشكر قزلباش را به اسر و نهب عيال و اطفال ما گشادى . القصه خان شيبانى چون گريزگاهى نداشت به مصدوقهء ، نظم : وقت ضرورت چه نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز همگى همت به تسويهء صفوف و تعبيهء لشكر گماشت و قنبربى و جان وفا ميرزا را در ميمنه و ميسرهء لشكر هزيمت اثر بازداشته خود به نفس نفيس در قلب ، رايت اقامت افراشت . و شهريار جم اقتدار به تعبيهء لشكر ظفر شعار پرداخته بر انغار و جرانغار را به سركردگى امراى نامدار مانند نجم ثانى و بيرام بيك قرامانى و چايان سلطان استاجلو و ديو سلطان روملو و حسين بيك لله و ابدال بيك دده و زينل خان شاملو و بادنجان سلطان روملو استحكام داد و علم اژدر پيكر شاهنشاه بحر و بر را در قلب لشكر ، پرچم گشوده بعد از تسويهء صفوف ، مبارزان از دو جانب آهنگ جنگ نمودند و از صهيل مركبان باد رفتار و هاى و هوى دليران معركهء كارزار و نفير كرناى و نعرهء هندى دراى ، ولولهء روز محشر آشكار و قيامت خفته بيدار گرديد و خروش كوس روئين و نعرهء ناى زرين به گوش چرخ آبنوس رسيده گرد و غبار معركهء كارزار سر به ديدهء دوربين مهر و ماه كشيد . نظم : در زمين افتاد از سم ستوران زلزله * وز غريو كوس گوش آسمان گرديد كر از زمين و آسمان برخاست گرد رستخيز * فتنه و آشوب محشر آشكارا شد مگر بعد از آن تيغ يمانى آغاز سرافشانى كرد و سنان جان‌ستان ، شيرشكاران بيشهء جنگ را از پاى درآورد . سهام خون آشام در دلها