محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

182

خلد برين ( فارسى )

غرايب آئين را چنين بر صحيفهء اظهار و اعلان نگاشته‌اند كه از آن زمان كه شيبك خان اوزبك از راه سازگارى ادوار فلك چنانچه در مقام خود ايمائى به آن شد بر ملك فسيح الفضاى خراسان استيلا يافته به بلدى تباهى عنان به وادى گمراهى تافته بود شهريار غازى و آفتاب اوج سرافرازى پيوسته پيشنهاد همت و الا و قرارداد نيت معلى آن داشت كه به نيروى بازوى سلطنت پايدار ، پنجهء شوكت و اقتدار او را تاب داده خار آزار و اضرار آن زياده سر غدار را از رهگذار مردم آن ديار به شعلهء تيغ گوهر بار آتش شرار دور سازد اما به مقتضاى مصلحت وقت و وقوع وقايع متنوعه آن عزيمت در جلبات اختفا و استتار مستور مىبود تا در سنهء ست عشر و تسع مائه كه به اقبال روزافزون و امداد سلطنت ابد مقرون ، خاطر همايون را از رهگذر ضبط و تسخير ممالك عراق و فارس و كرمان و آذربايجان و شروان و ديار بكر و عراق عرب تفرقه و دغدغه نماند و صيت بلند - آوازگى استيلاى آن اوزبك به درك بر خراسان و بدخشان و تاشكند و ماوراء النهر و تركستان به كرات به مسامع جلال رسيد به جهتى چند كه از نظم لآلى كلام به وضوح مىپيوندد گوشمال آن بىادب زياده سر بر ذمت همت شهريار دادگر واجب و لازم گرديد : نخست آن كه چون بدمستى بادهء هوش‌رباى سرورى و حكمرانى ، شيبك خان شيبانى را به دردسر زياده‌سرى و بلندپروازى گرفتار كرده بود از اين رهگذر دفتر عدل و داد را كه از خصايل رضيه و شمايل مرضيهء سلاطين ستوده اعتقاد است بر طاق نسيان نهاده آن شيوهء پسنديده را به ظلم و بيداد تبديل داده بود و به خيال محال كشورگشائى و جهان‌ستانى ، ابواب فتنه و فساد بر روى عجزه و مساكين گشاده و دست قوى بازوى مذهب حق اماميه و مسلك پسنديدهء شيعهء اثنى عشريه را به زور سرپنجهء عصبيت از منهج قويم تاب داده بود . ديگر آن كه با اين همه تباهى و گم كرده راهى بدانچه روزگار غلط بخش از ملك و سلطنت به او داده بود قناعت نمىكرد و عزم