محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

109

خلد برين ( فارسى )

نزد زوجهء غازى بيك كه ولد فرخ يسار والى شروان و حاكم آن ولايت بود و در غيبت زوج خود به حكومت قلعه قيام داشت فرستاد كه آن نامرد را به نصايح و مواعظ بليغه سالك شاهراه فرمانبردارى گرداند . و چون مقدر و مقرر آن بود كه ابواب مغلقهء آن حصار خيبر - آثار به مقاليد سيف و سنان سپاه نصرت شعار جگر گوشهء صاحب ذو الفقار گشوده گردد آن كم خرد ناقص عقل ، فرستاده را به قتل رسانيد . و بعد از آن ابو الفتاح بيك نامى كه از قبل غازى بيك داروغهء باكو بود از راه خيرخواهى نزد آن مغرورهء پر فن رفته آغاز نصيحت و گفتگو نمود . و چون استظهار مردم آن ديار به حصانت قلعه و متانت ديوار بيشتر از آن بود كه به امثال اين مقال ، ترك عناد و استكبار نمايند آن بيگناه را نيز بر اثر فرستادهء شاه جمجاه به راه انداختند . چون اخبار مذكوره به مسامع عليهء خاقان گردون اقتدار رسيد از شدت غضب چون آتش برافروخت و چون دريا به جوش آمد و پرتو اهتمام بر تسخير آن حصار استوار انداخته شير شكاران بيشهء گير و دار را به تسخير آن قلعهء سپهر آثار مأمور ساخت . و حكم لازم - الاتباع به نفاذ پيوست كه طايفه‌اى از عساكر ظفر مآل به اشتعال نيران قتال و جدال اشتغال نموده گروهى ديگر به دستيارى تيشه و تير راههاى پهناور از نقب و جو به جهت مرور و عبور لشكر ظفر اثر در زير زمين بگشايند . حسب الفرمان قضا جريان گروهى از فرمان پذيران به افروختن آتش جنگ و افروختن رايت نام و ننگ آهنگ و فوجى به دستيارى بيل و كلنگ به كندن نقب و جو رخنه در دل سنگ كردند . آنان كه به نقب و جو شاهراه فتح و ظفر مىگشودند در اثناى چابكدستى قطعه سنگى به مسافت فرسنگى سر راه بر ايشان گرفت و غازيان جان سخت به نيروى بازوى جلادت ، اجزاى آن كوهپاره را به سركهء تند متلاشى ساخته آن سنگ را از سر راه خود دور انداختند و از اين رهگذر يكى از بروج آن قلعهء سپهر منظر كه با فلك البروج دعوى سرافرازى مىنمود جبين افتادگى بر زمين