محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

104

خلد برين ( فارسى )

شيرشكاران موكب ظفرنشان ، سپر تأييد الهى بر سر ، تيغ جهاد از نيام اعتقاد بر كشيده سمند جرأت بر فراز پشته دوانيدند و بهادران سپاه شروان با تير و كمان از فراز پشته عازم نشيب گرديدند . باران تير از سحاب كمان شروانيان به مثابهى باريدن گرفت كه از سهم سهام خون‌آشام ايشان مريخ خنجر گذار ، سپر آفتاب را بر سر كشيد و شعلهء تيغ و سنان غازيان جانفشان به نوعى سر به ثريا كشيد كه شرار آن به خرمن مهر و ماه رسيد . و چون رسمى است ديرين كه گلچين تا سرزنش از خار جفا نبيند به كام دل از گلبن مراد ، گل نچيند بنا بر اين سپاه ظفر قرين پادشاه روى زمين كه چون دعاى مستجاب ميل به فراز داشتند از تيرباران پيادگان لشكر شروان كه چون قضاى آسمان عزم نشيب داشتند به هم برآمد و شروانشاه خيره شده با سواران سپاه به يك بار بر لشكر ظفرپناه حمله آورد و پيادگان لشكر شروان در زير دست و پاى ستوران به حال خود درمانده كماندارى را بر طاق نسيان نهادند و شيرشكاران بيشهء جنگ از آسيب خدنگ تيزآهنگ نجات يافته با تيغ و سنان چون آتش سوزان و برق فروزان به جانب دشمنان شتافتند ، و سپاه ظفر مآل از اصابهء عين الكمال فارغ بال به اشتعال نايرهء قتال و جدال اقبال نمودند . شروانيان نيز به قدر طاقت و توان در آن بازار جان ، پاى ثبات افشرده دست به استعمال تيغ و سنان و تير و كمان و امثال آن گشودند . سرهاى سروران چون گوى در زير دست و پاى چوگان مثال مركبان غلطان شد و تنهاى گردنفرازان از زخم عمود گران سنگ بهادران فيروز جنگ ، بىمنت بيل و كلنگ در خاك نهان گرديد . و بنا بر آن كه تا آفتاب تيغ نكشد سپاه شب تيره پشت ننمايد فرار آن گروه برگشته روزگار را حملهء شهريار شيرشكار در كار بود . در اثناى آن گيرودار پادشاه سپهر اقتدار ، فرزند رشيد ذو الفقار را از نيام انتقام بركشيده چون شير عرين و ببر خشمگين با فوجى از دلاوران لشكر ظفر قرين بر آن طايفهء بىدين حمله آورد