قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى
658
خلاصة التواريخ ( فارسى )
ايلغار تمام خود را به شيراز رسانيده به شرف عتبه بوسى « 1 » بندگان « 2 » اشرف سرافراز گرديد « 3 » و در باب مهمات سلطنت و جهانبانى آنچه معروض مىداشت و موافق تدبير و رضاى اشرف بود مستحسن مىافتاد و در تنظيم و تنسيق مهام « 4 » سركار خاصهء شريفه سعى و اهتمام تمام « 5 » بجاى آورده ، منظور نظر شفقت و عواطف خسروانه گرديد ، وزارت ديوان اعلى به همان دستور به راى زرين آن دبير « 6 » [ 489 ] صاحب تدبير مفوض گشت « 7 » ، روز به روز شوكت و حشمت آن عالى منزلت سمت ارتفاع و اعتلا پذيرفت . القصه چون تخت شاهنشاهى به وجود فرخنده ورود آن شاه عاليجاه زيب و زينت يافت ، سكهء زر و رؤس « 8 » منبر از اسم سامى و نام نامى آن اعليحضرت مزين گرديد ، امراى « 9 » عاليشان و مقربان درگاه فلك آشيان كمر عبوديت و بندگى بر ميان جان بسته ، همگنان يكدل « 10 » و يك زبان به مراسم شكر گزارى قيام نمودند و زبان حال بدين مقال مترنم مىساختند « 11 » . نظم : « 12 » للّه الحمد كه آن نقش كه خاطر مىخواست * آخر آمد « 13 » ز پس پردهء تقدير پديد خار هر كيد كه بدخواه درين راه نهاد * خنجرى گشت كه جز در جگر او نخليد جمعى كه در قلعهء اصطخر محبوس بودند و در ايام سلطنت شاه اسمعيل « 14 » نجات نيافتند - « 15 » مثل خان احمد والى گيلان و شاهرخ خان ذوالقدر و محمد بيك ذوالقدر و قرابيك ، ايشان را بيرون « 16 » آورده رعايتها فرمودند ، و شاهرخ خان را منصب خانى داده ، مهر به او شفقت فرمودند . و در روز هيجدهم شهر شوال سنهء مذكوره اختيار ساعت نموده ، از دار الملك شيراز بيرون آمده عنان عزيمت به جانب مقر سلطنت منعطف گردانيدند و نواب سپهر احتجاب بلقيس الزمانى مهد عليايى « 17 » فخر النسا بيگم كه حرم محترم آن اعليحضرت بود و مادر شاهزادهء عالم و عالميان ، زمام اختيار و قبضهء اقتدار مهام خواص و عوام و كافهء انام را به راى او منوط ساختند . جميع « 18 » امرا و اعيان بعد از تشرف « 19 » به شرف سجده و پاپيوس « 20 » اشرف همايون و شاهزادهء عالميان سلطان حمزه ميرزا ، به شرف سجدهء آن در درياى عصمت و طهارت مشرف گشته ، هيچ مهمى بىمشورت و صوابديد آن عليا حضرت فيصل نمىيافت . مير قوام الدين حسين شيرازى كه سابقا مستوفى ولى سلطان حاكم شيراز بود ، « 21 » به وزارت نواب عليهء عاليه منصوب گشتند . چون رايات نصرت آيات كه از فارس عازم عراق گشت بواسطهء زمستان و كثرت برف و باران به آهستگى مىفرمودند ، آنگاه
--> ( 1 ) - م : بوشى ( 2 ) - ب : بندهگان . م : شدهگان ( 3 ) - م ، ن : شد ( 4 ) - م : مهمام ( 5 ) - م : « تمام » ندارد ( 6 ) - ب ، ن ، م : پير ( 7 ) - م : گشت و ( 8 ) - ن : « و رؤس منبر » ندارد ( 9 ) - م : و امراء ( 10 ) - م ، ن : همدل ( 11 ) - ب ، م ، ن : مىساخت ( 12 ) - بيت . م : ندارد ( 13 ) - م ، ن : اندر ( 14 ) - ن : اسمعيل ثانى ( 15 ) - ن : يافتند ( 16 ) - ب : برون ( 17 ) - ن : « مهد عليايى » ندارد ( 18 ) - ب ، م : جمعى . ن : و جمعى ( 19 ) - ن : « بعد از تشرف » ندارد ( 20 ) - ب ، م ، ن : پاىبوس ( 21 ) - ب ، م ، ن : بود و