قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى

646

خلاصة التواريخ ( فارسى )

تمهيد سخن در فتح قلعهء پلنگان در ايام سلطنت « 1 » شاه كامران در اين اوقات فرخنده ساعات به مسامع عز و جلال رسيد كه اسكندر حاكم قلعهء پلنگان گردن از چنبر « 2 » اطاعت بيرون نهاده زيرا كه چند نوبت به احكام كردستان محاربه كرده ، سرپنجهء شجاعت و اقتدار ايشان را برتافته و اكنون نيز همان داعيه در ضمير دارد . بنابرآن ، راى عالم آراى « 3 » به قلع و قمع او عازم و جازم شده ، سولاخ حسين « 4 » تكلو را بدان خدمت « 5 » به دينور و كردستان مامور « 6 » ساخته روانهء آن صوب ساخت . سولاق « 7 » با جمعى از دلاوران بايراق چون اوراق اشجار و قطرات امطار ، شعر « 8 » : سپاهى كه درياى چين را ز گرد * كند چون بيابان بروز نبرد وى چون علم عزيمت بدان جانب برافراخت ، اسكندر از خوف عساكر ظفر مآثر خايف و متوهم شده ، طريق حزم و احتياط مرعى داشت و خود را به قلاع و جبال آن حدود كه نشيب و فرازش به « 9 » ثرى و ثريا رسيده و پايان خندق و سر كنگره‌اش به ماهى و ماه پيوسته ، تا غايت كمند اقتدار خسروان عاليمقدار به كنگرهء فتح آن نرسيده و باز بلند پرواز همت سلاطين كامكار در هواى تسخير آن طيران ننموده [ رسانيد ] . نظم : « 10 » قلعه مگو كوه فلك پيكرى * بل به مراتب فلك برترى سنگ [ دلى ] ، سخت سرى ، چشم تنگ * شيشهء افلاك شكسته به سنگ كنگر او گشته به سدره نديم * كرده به منشار « 11 » فلك را دو نيم چون حوالى قلعه محل جنود لشگر ظفر اثر گرديد ، هراس بىمقياس در دلهاى متوطنان آنجا راه يافته ، اما والى آن ديار اسكندر ، سپاه خود را به افروختن آتش جدال و قتال مأمور گردانيد . شعر « 12 » : ز پرهاى گردنكشان زمان * چو طوطى برآورده پر آسمان سر فرقشان سوده بر ماه و « 13 » مهر * شده تنگ بر نسر طاير سپهر نموده كمان گوشها « 14 » پرشكوه * به شكل مه نو ز بالاى كوه ز ديوار صد فتنه در كار او * بتان همچو صورت « 15 » به ديوار او « 16 »

--> ( 1 ) - ب : سلطنت پناهى ( 2 ) - ب : چتر . م : اختر ( 3 ) - ب : آرايى ( 4 ) - م : و حسين ( 5 ) - ن : خدمت بحكومت ( 6 ) - مز ، ب ، م : نامور ( 7 ) - ب : ن . سولاخ ( 8 ) - ب : نظم . ن : بيت . م : ندارد ( 9 ) - ب ، م : « به » ندارد ( 10 ) - ب ، م : ندارد . ن : بيت ( 11 ) - ب ، م : منشأ ( 12 ) - ن : بيت . م ، ب : ندارد ( 13 ) - م : « و » ندارد ( 14 ) - م : كمان گوشهاى ( 15 ) - م : « صورت » ندارد ( 16 ) - ن : بيت را ندارد