حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
573
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
اهل آنجا در شيراز بودند ، قبل از آنكه آدم زين العابدين خان به شيراز برسد و شكايت كند ، به آنها خبر داده بودند . آنها هم جمعيت كرده ، مىروند در مسجد نو بست مىنشينند و مىگويند ، حاكم خود را كه زين العابدين خان باشد نمىخواهيم . از اين قسم شرارتها اغلب مىنمايند . ديگر آنكه ، اغلب از وظيفه و مواجب سركارى مردم تا به حال نرسيده است . مردم فريادى شده ، شورش كرده و در مسجد نو بست نشستهاند . حكومت هم خيال دارد ندهد . ديگر آنكه ، حاجى محمد على خان فراشباشى قوام الملك ، با قوام لشكر در كرياس خلوت حكومتى ، شفاها باهم نزاع مىكنند . حاجى محمد على خان خيلى بد به قوام لشكر مىگويد . قوام لشكر به حكومت عارض مىشود . تحقيق مىكنند ، تقصير از طرف خود قوام لشكر بوده و همه به مشار اليه ملامت مىكنند . ديگر آنكه ، ضعيفهء يهوديهاى رفته بود در سعديه ، كاسهء سر آدمى برده بود محض باطل السحر ، كه در او آب كرده به سرش بريزد . سربازى از فوج خاصه با ضعيفهء فاحشهاى هم رفته بودند كه در آب سعدى بروند . ضعيفهء فاحشه ، يهوديه را مىبيند كه كاسهء سر آدمى دارد . سرباز ، مرد و زن يهوديه را مىگيرد كه ، اگر يك غرابه عرق مىدهى ، بروز مطلب را نمىدهم ، و الا تو را گرفته و به شهر مىبرم . يهودى مىگويد ، من عرق ندارم . سرباز ، يهودى را گرفته و كتك زياد مىزند ؛ او را به شهر مىآورد ، مىبرد پيش مظفر نظام صاحبمنصب خود . او هم يهودى را مىفرستد نزد بيگلربيگى . بيگلربيگى هم محض مداخل نمودن ، يهودى را نگه مىدارد كه ، آدم كشتهاى و بايد قصاص شوى . به حكومت عرض مىشود . الواط و اشرار كه خبر را مىشنوند ، مىريزند در محلهء يهود كه آنجا را غارت كنند . نزديك بود كه محلهء يهود به غارت رود و خانههاى حول و حوش محله هم يقينا غارت مىشد . از وكالتخانهء انگليس به حكومت اظهار شد كه ، نزديك است محلهء يهود به غارت رود ؛ تا زود است ، خيالى كنيد . حكومت هم فراشباشى و مظفر نظام را با سرباز و فراش مىفرستد در محله . الواط را بيرون كردند ، بعضى را هم گرفتند و شب هم چاتمهء قراول در محله گذاردند كه كسى متعرض يهودىها نباشد . ديگر آنكه ، مدرسهء خرابهاى بود كه از مال مدرسها بود ؛ مشهور به مدرسهء حكيم . چندين سال بود خراب افتاده بود . آقا ميرزا هدايت الله پيشنماز به خيال افتاده بود كه آنجا را تصرف كرده ، جزئى تعميرى در آنجا بكند و داماد خود را در اين مدرسه بگذارد . طايفهء مدرسها مطلع مىشوند ؛ پيغام جهت آقا ميرزا هدايت الله مىدهند كه اين مسجد مال ما است ، خودمان تعمير خواهيم كرد ، طلاب هم در آنجا مىگذاريم ، ضرور به زحمت شما نيست . آقا ميرزا هدايت الله در صدد بود كه يك مرتبه چند نفر طلاب را بفرستد تا مدرسه را تصرف نمايند . حضرات مدرسها خبردار مىشوند ، آنها هم پيشبينى كار خود را كرده بودند . تا اينكه چند روز قبل ، آقا ميرزا هدايت الله مىفرستد طلاب را كه يك مرتبه بروند و مدرسه را تصرف نمايند . حضرات مدرسها با اطلاعى كه جمع كرده بودند ، در مدرسه را مىبندند ، طلاب آقا ميرزا هدايت الله را به قدر واقع مىزنند