حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
93
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
معالجه ميرزا سيد مهدى معلم فرانسهء ابو نصر ميرزا كه طبيب شخصى شاهزاده بود ، براى معالجه آمد و مشغول شد . ميرزا رضاى حكيمباشى و شمس الاطباء كرمانشاهانى هم على الرسم مىآمدند . ميرزا سيد مهدى به شاهزاده حالى كرده بود كه مرض من صعب است و مسلول هستم و علاجى ندارد . شاهزاده اذن داد كه گاهى شرفياب بشوم . هرروزى كه حالتم سخت نبود ، مىرفتم و به زحمت ساعتى بودم و مراجعت مىكردم . در اين ضمن ، عيب كار حساب و اخلال حاجى سيف الدوله و لجاج حضرات را گفتم . بعد از آن به دليل و برهان حالى كردم كه حاجى سيف الدوله بنا به معاندت من اين عمل را فاسد كرده است و مستوفى الممالك و معاون الملك هم كه منتظر فرصت بودند ، به خيال مداخل افتادهاند . و اگر شاهزاده در اجراى دستخط ايستادگى كند ، حساب باقى ندارد ، بلكه فاضل بهم مىرساند ؛ زيرا كه دستخط صراحتا نوشته بودند ، هر نحو كه در جمع و خرج با صاحب ديوان معامله كردهايم ، با حسام السلطنه هم همان را از بابت تخفيف خالصجات و كسر اصناف و قيمت سيورسات قشون معامله مىكنيم . در حساب صاحب ديوان ، چون ماهى هزار تومان به مستوفى الممالك شهريه مىداد ، سالى شش هزار تومان جنس تخفيف خالصه مىدادند و ماليات صباغخانه و نساجى را به كلى تخفيف مىدادند و جنس قشون را نرخ عادله به خرج مىدادند ؛ در صورتى كه ما اين فقرات را به خرج مىنوشتيم . قريب سىهزار تومان فاضل داشتيم ؛ حال آنكه با چنان سال قحطى ، ما كسر جنس خالصه را چهار هزار خروار به خرج نوشته بوديم و سيورسات را در حالتى كه خروارى چهل تومان بود ، به حكم سپهسالار پانزده تومان داده بوديم . شاهزاده تعهد كرد كه رفع ناخوشى من بشود و بروم تهران ، تقويت در اجراى دستخط بكند و حساب را بگذرانيم . تا اواخر دلو در كرمانشاهان بودم . نديم و مونس من حاجى ميرزا احمد ديوان - بيگى شيرازى بود و ميرزا محمود منشى معروف به قلندر كه پيرمرد نود سالهء اديبى بود . از اجزاء شاهزاده ، حاجى ميرزا محمود رذل نانجيب هم با ابو تراب ميرزا پسر مرحوم محمد ولى ميرزا كه آن اوقات ميرآخور و ضابط ماهيدشت بود ، مراوده مىكردند . طبيب تجويز كرد كه روزها سوار شوم . گاهى دو اسبه به گردش مىرفتم ، گاهى حسن خان عمه پسر على خان ميرآخور خاقان ، دعوت به باغات و سراب نيلوفر مىكرد . اغلب قليه و پرهيزانهء مرا عمهء حاجى ، عاليه خانم مادر حسن خان طبخ كرده از منزل مىفرستاد . بدين منوال تا اوايل حوت بودم . ابراهيم خان پيشخدمت خودم كه كار مرا اينطور ديد ، يك شب پرهيزانهء مرا ريخت ؛ به محض اينكه گفتم مگر مست بودى كه مرا بىغذا گذاشتى ، فورا رفت مكارى ديد و بىاطلاع و اذن من به تهران رفت و چون سرمايه و لباس از نوكرى من اندوخته بود ، به ورود تهران به توسط آقا رضا و شفاعت آقا على امين حضور ، پيشخدمت معتمد الملك شد .