حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
55
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
بر تلفات دو ثلث اصفهان ، مفاسد بزرگ بروز خواهد كرد . علت اين هم مشخص بود . زيرا نصر الله خان كه شنيده بود من به طرف تهران آمدهام ، به احتياط وصول قيمت جنس ، از حمل غله اجتناب كرده بود . انبار خودم هم خالى شده بود و مباشرين ثلاثه هم ديگر قدرت تحصيل و ايصال غله را در غياب من نداشتند . مرحوم معير الممالك بهواسطهء حمايت من از ورثهء ناظم الملك ، از من آزردگى حاصل كرده بود ؛ به عرض رسانيد كه ، اين تلگراف تعليمى خود حسين قلى خان است . اعليحضرت مرا احضار كردند و فرمودند كه ، مىگويند شما تعليم كردهايد چنين تلگرافى مخابره كنند . عرض كردم ، هركسى عرض كرده خواسته خصوصيتى با من بكند . زيرا كه ، جناب حجة الاسلام و آقاى امام جمعه يا بايد آنقدر از بنده تشويش و ترس داشته باشند كه نتوانند در غياب خودم بر خلاف رضاى من بهخلاف واقع اقدام كنند و يا آنقدر به من حب و تعلق خاطر داشته باشند كه محض خاطر من تحمل خلافگوئى و گزافنويسى را بكنند . در هردو صورت ، تا امروز براى هيچ حاكم مبسط اليد مقتدرى ، اين حالت در مثل اصفهان جائى حاصل نشده است . شاه و صدر اعظم تحسين و تمجيد اين عرض را كرده و فورا مقرر شد كه من سه روز بيشتر در تهران نمانم و به طرف اصفهان بروم و هرمطلبى دارم پذيرفته شود . خواستند به من يكى از اين سه لقب را بدهند ، قبول نكردم : يا مشير السلطنه يا قوام السلطنه و يا ناظم الملك . عرض كردم ، آن دو لقب اول شباهت به لقب شاهزاده حسام السلطنه دارد و پسنديده نيست . ناظم الملكى همچون از دو نفر به ميراث مانده ، لقب ميراثى را طالب نيستم . وانگهى ، اگر به ابو الفتح ميرزا لقب مرحمت نشود ، ملقب شدن من اسباب مأيوسى حسام السلطنه و آزردگى از من خواهد شد . خدمت من قابل حصول به امتياز نيست . يك قمهء مرصع براى ابو الفتح ميرزا گرفتم و به خودم هم كمر مرصع مرحمت شد . تمام عرايضم را پذيرفتند . بعد از چهار روز ، حركت و به شاهزاده عبد العظيم نقل مكان كردم . بازگشت به اصفهان سه روز در شاهزاده عبد العظيم ماندم . مرحوم دبير الملك و جمعى كه مهمان بودند ، به بدرقه آمده بودند . قائممقام از نان خانه پز خودشان ، چند دانه نان تنورى به عنوان سر راهى در ميان كالسكه گذاشته و براى من آورده بود . در همان روز ناظر مرحوم دبير الملك آمد كه ، خبازها آمده بودند و گندم ما را در خروارى چهل و هفت تومان مىخريدند ؛ تغير كردم كه من در اين قيمت نمىفروشم . فرداى آن روز كه پانزدهم ربيع الاول بود ، از شاهزاده عبد العظيم حركت كردم . در ورود قم كه جو تازه بهدست آمده بود ، نان به يك من دو هزار رسيد . از تهران هم تلگرافا خبر دادند كه ، چون جو ورامين را به بازار آوردند ، نرخ ، خروارى پنج تومان تنزل كرده . از قم رفتيم به كاشان . در كاشان گندم و جو تازه بهدست آمده بود و نرخ ، خروارى ده تومان تنزل كرده بود . از اقبال من و خواست خداوندى ، تلگرافى از اصفهان