حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
56
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
امامجمعه و سيد به تهران و كاشان كرده بودند كه ، به محض رسيدن خبر معاودت حسين قلى خان ، شترداران فارس از سرحد املاك حاجى نصر الله خان بهقدر دويست شتر غله حمل كردند و مردم از وحشت و شورش آرام گرفتند . من هم سجدهء شكر بجاى آوردم . از كاشان به نطنز رفتم . در قهرود سه روز توقف كردم . نايب الحكومهء نطنز و ريشسفيدان آنجا را احضار نموده و به حساب گذشته و ترتيب كار پيچىئيل آنها رسيدگى كردم . از آنجا به قريهء سه نطنز رفتم . مستقبلين همه در معيت مرحوم محمد حسن خان برادرم به سه آمده بودند . در بعضى از بلوكات اصفهان ، جو زرد شده بود و مردم از خوبى و ريع حاصل خوشوقت و مطمئن بودند . از آنجا به مورچهخورت و گز رفتم . در قريهء گز به مرحوم برادرم گفتم ، تو مستقبلين را پذيرائى بكن كه من به همان هيأت اول ورود به اصفهان ، دو اسبه با يك قبل منقل از پل شهرستانك به باغ زرشك بروم و بعد از حركت من ، تو با اين جمعيت از راه مستقيم به باغ زرشك بيا . ماجراى ميرزا حبيب الله از اتفاقات قابل ضبط اين است كه ، ميرزا حبيب الله انصارى كه نويسندهء بيوتات من بود ، آمد و مرخصى خواست كه ، من چون دو سه ماه است در سفر بودهام ، اگر مرا مرخص كنيد امروز بروم شهر استحمام كرده و تغيير لباس بدهم كه فردا در سر خدمت حاضر باشم ، بهتر است . چون مال سوارى او از اصطبل خودم بود و وسعت اين را هم كه نوكرى داشته باشد نداشت ، به ميرآخور خود قدغن كردم كه ، چند سوار لرجوزانى كه غلام ركابى هستند با او همراه باشند ؛ يك اسب خوب هم براى سوارى به او بدهيد . معلوم نشد كه عمدا يا سهوا غلامها را گفته بودند كه ، او را برداريد و ببريد صحيح و سالم به منزل حكومتى برسانيد . يك اسب سوارى هم به او داده بودند . غلامهاى بىانصاف هم دستهاى او را از عقب و پاهاى او را در زير شكم اسب بسته و او را تا شهر آورده و به همين هيأت از راسته بازار اصفهان كه تقريبا نيم فرسخ است ، بعدازظهر گذرانيدهاند كه تمام كسبه به تماشا مشغول بودهاند و جميع شهر ديده و شنيده بودهاند . بعد از ورود به عمارت صدرى كه منزل من بود ، چون فراشباشى من و جميع عملجات بهواسطهء حساب و صدور برات از او دلتنگى داشتند ، فورا آن بيچاره را زنجير كرده بودند . من دو ساعت به غروب مانده ، وارد باغ زرشك شدم . جمعيتى كه از مستقبلين به شهر آمده بودند ، كيفيت را مطلع شده بودند و هريك مىآمدند و به گمان اينكه ميرزا حبيب الله در اين سفر خيانتى كرده است ، اظهار خجلت و روسياهى مىكردند . مىگفتند ، اين جوان بدذات ما را هم روسياه كرده است . من ملتفت ماجرا نبودم ، مرحوم برادرم هم مسبوق نبود كه اين حكم را من نكردهام و جرأت توسط هم نداشت . مقارن غروب كه تكرار اين معذرتها از حد تجاوز كرد ، جمعى از علما اظهار كردند كه ، تقصير او چه بوده است ؟ آيا استحقاق شفاعت دارد يا نه ؟ از نوكرها و برادرم در مقام تحقيق برآمدم ، حيرت دست داد . سوارى فرستادم او را بياورند . مسافت اصفهان