حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

51

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

خدا مىداند ، به منشىهاى معتمد الملك هم مرسوم تحرير را ندادم و ابدا راضى نبودم . بعد شاه فرمود ، كارهايت را به برادرت وابگذار كه مشغول باشد . فرمانى هم در اين باب صادر شد . همهء حضار هم تصديق در شايستگى او كردند و مقرر فرمودند معتمد الملك به جناب امام‌جمعهء اصفهان و ابو الفتح ميرزا اطلاع بدهد كه ، حسين قلى خان حسب‌الامر به چاپارى مىآيد . صبح تفنگدار مرا آورد كاشانك . از قضا روز جمعه بود . نظام الملك فرستاد از دهات شميران و شهر مستوفىها را آوردند و فرمان‌ها ثبت شد . از آنجا رفتم باغ فردوس و قرار قسط را با معير الممالك گذاشتم و از آنجا آمدم عباس آباد و با مشير الدوله وداع كردم . همه تحسين و تصديق اين انتخاب را كردند . آمدم شهر و دو روز در شهر براى تهيهء مال چاپارخانه بودم ، زيرا به واسطهء قحط و نبودن كاه و جو ، چاپارخانه مال نداشت . يك قاطر سوارى خودم داشتم كه در غير شهر تهران ، سوارى من با آن بود . يك يابو هم آبدارى و يكى قبل منقل . جلودار هم با اسب چاپارخانه . آقا عبد الله منجم استرابادى هم كه رفيق مرحوم ناظم الملك و محرم عيال و خانهء او بود ، با اسب چاپارخانه . سوار شديم و روز بعد را در حوض سلطان مانديم . شب از آنجا سوار شده و صبح وارد قم شديم . در آنجا هم يك شب خوابيديم . تا به كاشان رسيديم ، در عرض راه هرچه مكارى و مسافر از اصفهان مىآمد ، متصل ناله از قحط اصفهان داشتند و سئوال مىكردند ، وزير اصفهان كى از تهران بيرون مىآيد ؟ جواب مىداديم كه ، ما مژده مىبريم و او هم معطل مال بنه است . در كاشان يك روز در منزل ميرزا فرج الله خان سرهنگ كه نوكر شاهزاده و خودش در اصفهان در خدمت ابو الفتح ميرزا بود ، مانديم . شب ميرزا على اكبر برادر او را كه از ملازمت ركاب شاهزاده و ابو الفتح ميرزا استعفا داده بود ، همراه برداشته با اسب خودش بردم . استقبال از حسين قلى خان چون نطنز در ادارهء خودم بود ، صبح رفتم در قهرود ماندم . آنجا يك دسته مكارى از اصفهان آمد و خبر داد كه ، جناب امام‌جمعه در مورچه‌خورت چادر و دستگاه و كارخانه و استقبالچى از جميع طبقات فرستاده است و از جانب شاهزاده هم جميع اجزاء با اسب‌ها و يدك و آبدار و قهوه‌چى مرحوم ناظم الملك و خودش آمده‌اند . از قهرود به مورچه‌خورت رفتيم و به حضرات رسيديم . از شاهزادگان و مستوفيان و اجزاء شاهزاده ، اظهار امتنان و مهربانى كردم . ناهار و شام را صرف كرده ، به‌سوى قريهء جز حركت كرديم . آنجا هم يك دستگاه از جانب امام‌جمعه مهيا بود . ناهار خورديم و مردم را متفرق كردم كه ، هوا گرم و وقت خواب است . بعد از ظهر بدون اطلاع احدى ، قاطر سوارى را با يك جلودار حاضر كردند . سه ساعت به غروب مانده ، سوار شدم و اول مغرب وارد دروازهء شهر شده ، از درب خانهء مرحوم امام كه عبور كردم ، جلودار را گفتم ، برو و از قول من به آقا عرض كن من آمدم و به منزل رفتم ، ممنون احترامات و