حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

109

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

شد . حاجى ابو القاسم آمد با من خلوت كرد و محرمانه گفت ، طى مدتى بود پسر آقا خان محلاتى ، محمد شاه ، به من نوشته بود شخصى اسماعيل ميرزا نام كه مىگفت من شاهزاده هستم ، به قيمت يك لك « 35 » روپيه جواهر مرا برداشته و فرار كرده است . شما جويا بشويد ؛ اگر بدست آمد ، به حكومت محل بسپاريد . من در جواب نوشتم ، چنين كسى نمىآيد بگويد من اسماعيل ميرزا هستم . شما علامت و نشان او را بنويسيد . امروز با اين ميل عكس او را فرستاده است . من دقت كردم ، همين شاهزاده است كه مىخواست برود مكه و موقوف كرد . من عكس را گرفتم . عصر به ديدن من آمد . درست كه ملاحظه كردم ، ديدم صاحب همان عكس است . پرسيدم ، شما چطور شد فسخ مسافرت مكه را كرديد ؟ گفت ، به دو جهت . يكى آن‌كه چون از دولت به عنوان انكشاف معادن احكام صادر كرده بودم ، اگر به مكه مىرفتم ، تصور مىفرمودند كه دعوى من باطل بوده است . ديگر آن‌كه فيض كشف معدن در بلد اسلام ، براى بندگان خدا خيرش بيشتر از مسافرت مكه است . به‌علاوه ، از جناب آقاى نجفى استخاره به كلام الله كردم ، اقدام به عمل معادن ، خوب و مسافرت مكه ، ميانه آمد . با ميل جهاز فردا مىروم . من پيشخدمت خودم را در همان كشتى روانهء لنگه نمودم و به شيخ يوسف حاكم لنگه دستور دادم كه تحقيقات لازمه را نموده و احقاق حق كند . فرداى آن روز به موجب دستور العمل رفتار كرده بودند . شاهزاده در قهوه‌خانه نزد تجار نشسته بود كه شيخ فورا با نوكرهايش رسيده و عكس شاهزاده را با كاغذى كه آقا محمد شاه نوشته بود ، در حضور رئيس تلگراف و تجار عرب و عجم ابراز و گفته بود ، هرچه اسباب دارى ، در حضور اين تجار هندو و مسلمان عرب و عجم بايد بازديد شود . شاهزاده بناى عربده و فحاشى به پسر آقا خان و آمر و مأمور گذاشته بود و طپانچه كشيده بود كه خود را بكشد . طپانچهء او را گرفته ضبط كرده بودند . شيخ گفته بود ، به اين حرف‌ها نه من تو را صدمهء جانى مىزنم و نه رها مىكنم . با عربده گفته بود ، من رعيت دولت انگليسم . جواب داده بود كه ، اگر پسر ملكهء انگليس هم باشى ، من نمىترسم و حكم دولت را اجرا مىكنم . يك تذكرهء عبورى كه در هنگام عبور از خاك انگليس گرفته بود ، بيرون آورده بود . حاجى وكيل تجارت انگليس حاضر بود ؛ بعد از ملاحظه گفته بود ، اين سند رسمى نيست . بارى جامه‌دان و خورجين شاهزاده را باز كرده ، هرچه داشت صورتى به شهادت جميع حضار كه از طبقات تجار بودند برداشته و شاهزاده را با كليهء جواهرات مسروقه ، و اثاثيه ، تحت نظر يك مأمور به كراچى فرستاده بود . غوص مرواريد بعد از چند روز ، حكم تلگرافى از تهران رسيد كه ، ميرزا على اصغر خان رئيس تلگراف شيراز مأمور است مىآيد . او را در معيت خود ببريد در بندر لنگه قدرى غوص

--> ( 35 ) - يك لك برابر يكصد هزار .