حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
104
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
بود ، روانهء بغداد شديم . در اين جهاز به ما بد گذشت ، زيرا كه زوار از طرف خشكى ممنوع بودند و اغلب از راه دريا مىآمدند و موسم حج هم بود ؛ جمعيت زياد و كاپيتان كشتى چندان مقيد به احترام مسافرين نبود . قاضى بصره هم كه معزولا به بغداد مىرفت ، در آن جهاز بود . به عمان كه رفتيم ، بار پشم زيادى حمل كردند ؛ در آن هواى گرم بر سطح كشتى دو سه طبقه روى هم پشم چيده شد . با مسافرين هم از بابت حمل مأكولات از قبيل هندوانه و غيره ، سختى مىكردند و اينگونه محمولات را به آب مىريختند . فقط محمولات من و قاضى محفوظ ماند . به واسطهء اقتضاى فصل كه آب كم بود و بايد جهاز هم مخالف جريان آب برود ، در شب در راه توقف كردم . شبها جهاز لنگر مىانداخت و روز راه مىرفت . با قاضى همصحبت بوديم . قاضى از خانوادهاى اهل علم و نجيب بود . ماهى پنجاه ليره قضاوت بصره را اجاره كرده بود . سواد عربيش هم خوب بود . فقاهت اهل سنت معلوم است ، بناشان به رأى يكى از ائمهء اربعه است . مذهب اصلى خود او حنفى بود . پيشخدمت خوش صورت مليحى داشت و عيالش هم همراه بود . شب سوم كه شهر شعبان بود ، دو ساعت از شب رفته وارد گمركخانهء بغداد شديم . حاجى ابو القاسم از بوشهر به نمايندهء خودش نوشته بود كه ، سعد الملك در اين ماه مىآيند ؛ برات تجارتى حواله دادهايم كه هرچه بگيرند و سند بدهند ، ما قبول داريم . آقا محمد جواد هم از بصره نوشته بود كه با جهاز « لنج » مىآيند . صبح آن شب را حاجى درويش على در جلوى گمركخانه حاضر بود ، بارها و نوكرها كه بيرون آمدند برد به ايستگاه ترامواى . به فاصلهء نيم ساعت به كاظمين رسيديم ؛ خانهء ملا كاظم نامى از خدمهء آستانهء مقدسه منزل گرفتيم . ناهار خورديم ، خوابيديم . بعد از خواب از چاه آب كشيدند ، غسل و تجديد لباس كرديم و به زيارت مشرف شديم . بيرون آمديم ، در صحن مقدس حجرهء ميرزا احمد حكاك شاگرد ميرزا اسماعيل شيرازى قدرى نشستيم . بعد از مغرب و اداى صلوة و زيارت شب ، به منزل رفتيم . پشتبام بلندى داشت ، آنجا رفتيم شام خورديم . مشربههاى آب را روى ديوار گذاشته بودند و حقيقت بدون اغراق ، حالت آب يخ داشت . سه روز بعد از توقف ، عازم « سرمنراى » « 31 » شديم از راه دجيل . مال كرايه كرديم ، يك قاطر و پالكى براى خودم و باقى همراهان الاغهاى سوارى مفرش . اسباب طبخ هم دو قاطر داشتيم و يخدان و ساير اسباب كه بود ، در كاظمين در منزل شيخ عيسى گذاشتيم ، شب از كاظمين راه افتاديم . يك ساعت از روز گذشته به دجيل وارد شديم . دجيل قريهء بزرگى است ، تقريبا بايد دويست و پنجاه خانوار سكنه داشته باشد . دو ساعت به غروب مانده از آنجا حركت كرديم . چون زوار ممنوع بود ، تنها بوديم . آفتاب مواجه بود ، خيلى صدمه زد . اگرچه من خبر داشتم ، ولى در برج سرطان عراق عرب ، چتر و هيچ ذى ظلى دافع نيست . در كنار دجله يك تل هندوانه براى فروش ريخته بودند كه همراهان مقدار زيادى خريدارى كردند . به قفه و بكاره نشستيم . هركه رفته
--> ( 31 ) - نام اين شهر به زبان آرامى « سامرا » بود . مستعصم خليفهء عباسى آنجا را پايتخت خود قرار داد و نامش را به « سرمنراى » بدل ساخت .