حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

105

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

است به قفه ، آن حالت را مىداند . خدمهء كشتىها و حمال عراق عرب ، يا فرارى از ظلم حسين قلى خان والى پشتكوه « 32 » هستند ، يا اهل كركوك و موصل . اغلب كردى تكلم مىكردند . من و سه چهار نفر از همراهان اهل لغت بوديم كه آن‌ها نمىدانستند و با هم مىگفتند كه ، اين‌ها را بايد به قدر امكان رعب داد تا از اين پدر و مادر فلان‌ها چيز بگيريم . وقتى كه با اشاره حالى كردند ، چون حاجى حسن مكرر مشرف شده بود و حاجى اصغر قهوه‌چى خودم هم كهنه زائر بود ، وعدهء آن طرف دجله را دادند . آنجا كه ما را پياده كردند ، جمعيت داشتيم و انعامى علاوه بر كرايه نداديم . ترتيب غذاى شب داده شد . چاى خورديم و نماز خوانديم و شام صرف كرده ، بدون خواب سوار و اول طلوع فجر وارد قصبهء سرمن‌راى شديم . من در سايهء ديوارى نشستم . نوكرها براى منزل رفتند . در جنب صحن مقدس ، خانهء خراب بىمصرفى بود كه چهار اتاق گلى داشت . صاحب خانه شيخ على نامى بود كه دعوى تشيع مىكرد . آنجا را پنج روزه روزى يك تومان اجاره كردند . رفتيم و به محض ورود ، اجزاء گمرك و تذكره آمدند . هردو را رد كرديم و آدمى نزد رئيس آن‌ها فرستاديم كه ، اين‌ها آمدند چه مىگويند ؟ در مقام معذرت برآمدند . ملاقات با ميرزاى شيرازى بعدازظهر آن روز كه از آب چاه غسل و تجديد لباس كرده به زيارت مشرف شده بوديم ، چون لدى الورود حاجى حسن را خدمت مرحوم حجة الاسلام شيرازى فرستاده و وقت خواسته بودم ، بعد از زيارت ، خدمت آن مرحوم مشرف شديم . كمال مرحمت و احترام را فرمودند . اول فرمايشى كه شد اين بود ، دهن سگ به لقمه دوخته ، تعارفى براى كليددار اينجا بفرستيد . اطاعت كرديم . ولى فرمودند كه ، پيغام كنيد ميرزاى شيرازى فرموده است به عنوان سوغات ضمان امنيت شود . بعد از فرستادن تعارف ، كليددار به ديدن آمد . ديگر آسوده و محترم بوديم . طلاب مرحوم ميرزا جا نداشتند ، بعضى در صحن و پاره‌اى در كاروانسراى جديد البناى كبه‌ها منزل داشتند . قصبهء سرمن‌راى به واسطهء توطن مرحوم حجة الاسلام ، هيأت آبادى بهم رسانده و دكاكين وعدهء نفوس او افزوده شده بود . پنج روز آنجا اقامت كردم . مرحوم امين السلطان در باطن خيال داشت نهرى كه سابق در عهد خلفا آنجا جارى بوده ، بند آن را ببندد و جارى كند ؛ ولى به شرط دخالت مرحوم ميرزا به مباشرى حاجى ابو الحسن معمار اصفهانى . من با ميرزا حرف زدم . فرمودند ، اولا من مداخله در اين‌گونه امور نمىكنم . ثانيا خرج اين از صد هزار تومان زياده مىشود گويا به دويست بالغ شود . ثالثا بعد از اجرا ، خالصه و ضبط دولت خواهد شد و بعد از مردن من ، احدى از علما و طلاب در اينجا نمىمانند . وقتى كه اين فرمايش را شنيدم ، چون خودم خيال داشتم اينجا مدرسه‌اى بنا كنم ، منصرف شدم .

--> ( 32 ) - معروف به ابو قداره .