حسينقلى خان شقاقى
53
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
كه الهى به سلامت و عين عافيت بوده باشيد . چنانچه معروض سجاده مبارك افتاده است . در شب ششم ماه مبارك رمضان در وقت خالى كردن سماور بسم اللّه نگفته و آب جوش به روى زمين ريختم و سه جوان يكى از رعاياى اهريمن 1970 پادشاه جنهاى فرانسه را كشتم . كاغذ شما رسيد حالا بايد يا شما كشته بشويد و يا من كه قاتل مىباشم . دوستان براى خونبست كردن و حمايت از من دويست - سيصد فرانك پول مىخواهند . بايد التفات فرموده اين پول را بفرستيد كه اين كار تمام شود . كنيز شما احمد » . يكى از رفقا اين كاغذ ميرزا احمد را گرفت و بلند قرائت كرد و همه او را تحسين گفتند و خندهء بسيار كردند و كاغذ را گرفته در جوف پاكت گذارده ميرزا نظام ( مهندس الممالك ) كه او را عثمان مىناميديم پاكت را برداشته داخل باغ شد و در تاريكى شروع به گفتن به بعضى الفاظ غير مربوط نمود : بياييد گفت و بعد به صداى بلند موقع ارسال پاكت را نشان داده و سفارش بليغ از رساندن آن نمود و مراجعت كرد . ساعتى نگذشته بود كه ياران همه مشغول صحبت و طرز خرج يك صد فرانك بوديم كه بايد از آن پول چه مشروب و مأكولى خريد و خورد تا نفس ما گيرا گشته بتوانيم با اجنه بجنگيم و يا صلح نماييم و يا مضمون عريضهاى كه به ساتان يكهزار و ششصد و نودم پادشاه اجنه انگليس معروض داريم كه قشون كشيده بيايد با اهريمن جنگ كند و يا به مسالمت بگذراند ! در اين بين كاغذى از تاريكى به سنگى بسته شده داخل اتاق افتاد . رفيقى كاغذ را برداشته قرائت نمود : « ميرزا احمد فرزند ناخلف پس از هجده سال كه زحمت پروراندن ترا كشيدم و مبلغى براى تحصيلات تو به فرانسه مىفرستم . در مقابل اين زحمات الفاظى كه بايد به مادرت بنويسى به من مىنويسى . مرا صاحبه و مكرمه مىنامى . من پدر تو هستم . بايد به من خداوندگار خطاب كنى و جنابعالى بگويى . آب و هواى فرنگ بر تو حرام باد . اى خر ! اى بيشعور ! با وجود اين از من پول مى خواهى و حال اينكه سه روز قبل پانصد فرانك براى تو پول فرستادم . به اين زودى پولها را چه كردى . در ماه رمضان شراب مىخورى . مست مىكنى بسم اللّه نگفته آب داغ به روى اطفال اجنه مىريزى قتل مىكنى و بعلاوه مرا از مقام ذكورى به اناثيت خطاب مىكنى . حالا كه قدر مرا نمىدانى من هم خون ترا به اعليحضرت