حسينقلى خان شقاقى
52
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
بود : « اى ميرزا احمد ، اى پسر ناخلف ، الان در بيجار در خانهء خودمان نشستهام ، كاغذى از پادشاه اجنهء فرانسه به اتاق من پرتاب شد آن كاغذ را خواندم مضمونش اين بود : كه ميرزا احمد پسر شما در شهر ديپ در مدرسه آب جوش به روى فرزندان يكى از رعاياى من ريخته و هر سه را كشته است و حتما بايد كشته شود . اگر اجازهء قتل او را ندهى حكم خواهم كرد كه چند نفر مير غضب اجنه فرانسه بيايند گروس خودت را بكشند . حال مختار هستى يا راضى به كشتن خودت بشو و يا قتل و قصاص پسرت ! اگر كاغذى براى پسرت دارى بنويس و بده حامل در يك چشم بهم زدن به پسرت خواهد رساند . امضاء اهريمن ، 1970 پادشاهى كل اجنهء فرانسه . » هنوز قرائت كاغذ به اتمام نرسيده ، ميرزا احمد در روى صندلى غش كرد . بعضى از رفقا دلشان بر آن بيچاره بسوخت و مرتكب را مذمت كردند . جمع ديگر را عقيده بر اين شد كه اين كار را دنبال كنند زيرا اولا چون ميرزا احمد خيلى خسيس و داراى وجه نقد بود مبلغى از او اخاذى كرده و بعد خردخرد او را از اين عقايد مهمله بيرون آوريم . بهرحال قدرى آب به صورت او زدند و قدرى آمونياك به دماغش گرفتند تا به حال آمد و عموم رفقا به او اظهار مساعدت و حمايت نمودند كه ما حاضريم با اجنه بجنگيم و طلسمها از آيات قرآنى براى تو بنويسيم و به گردنت بياويزيم و غرائم بخواهيم آنها را احضار و يا دور كنيم . خونبست نماييم . اگر نشود خودمان در برائت ذمهء تو عريضه به خدمت اهريمن 1970 پادشاه اجنه فرانسه عرض كنيم . اگر حاضر مساعدت نشود به ساتان « 1 » 1690 پادشاه اجنهء انگليس پناهنده شويم . از ديپ تا خاك انگليس بيش از چهار ساعت دريا راه نيست . اما به شرط اينكه يكصد فرانك مخارج اقدامات ما را آميرزا احمد بدهد . اين كلمهء آخر در مزاج ميرزا احمد اثر ديگر بخشيد و به مرگ خود حاضر گشت كه پول ندهد . بهبهاى گفت كه من پول از كجا بياورم ؟ چكنم ؟ اجازه بدهيد يك كاغذ به سركار عليه پدرم بنويسم و از او پول بخواهم . همين آقايان ببرند و جواب بگيرند يقينا پدرم پول خواهد فرستاد . رفيقى از آن ميان اين تكليف را قبول نمود . گفتند كاغذت را بنويس الان مىفرستم و قلم دوات پيش آميرزا احمد گذارده شد . و ميرزا احمد شروع به نوشتن نموده : « گروس - قصبهء بيجار - خدمت صاحبه مكرمه معظمه آقاى حكيمباشى
--> ( 1 ) - Satan ( اهريمن - اجنه )