حسينقلى خان شقاقى
41
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
سال ديگر مرحوم ميرزا آقا خان ، صدراعظم وقت ، از مرحوم وزير خواهش معلم فرانسه براى تدريس پسرانش : مرحوم ميرزا داود خان وزير لشكر ، جناب حاجى حسينعلى خان حاليه و همچنين جناب ميرزا عبد الوهاب خان ( نظام الملك پيشكار حاليهء آذربايجان ) تقاضا فرمودند . حضرت وزير يحيى خان را به خدمت آن آقا - زادهها فرستادند و به للهها هم امر شد كه همهروزه ما را به كاشانك مقر ييلاقى صدراعظم كه در شمال قريهء كردوى واقع بود و چندان مسافتى با حصار بو على ييلاق وزير نداشت ببرند تا در مجلس درس فرانسهء يحيى خان حاضر شويم . شيطنت ايام ييلاق از شيطنتهاى هنگام ييلاق كه در مدت دو سال ييلاق سرزد اين بود : در سال اول چنان كه گفته شد زن پدرم با لباسهاى مادرم خود را زينت مىنمود و اين كردار محبوبهء پدر بر من خيلى گران بود . بالخصوص آنروزى كه لباس زرى مادرم را كه به ذرعى سى تومان پول آنزمان كه امروز مقابل با سيصد تومان مىكند به تن خود آراسته و نيمتنه كه در آنزمان « چپكن » مىناميدند و داراى چهار قطار دگمههاى طلا به درشتى بادام به آن دوخته شده بود در بر كرده و گاهگاهى با نظر حقارت به من مىنگريست و به من امر و نهى مىنمود مرا به هيجان آورده بود . در آن سال اولين دفعه بود كه كبريت از فرنگ به ايران آورده بودند ، و شخصى « اسمعيل آتش » نام كبريتها را در دست گرفته فرياد مىكرد « با آتش آتش درست مىكنم ! » و هرقوطى را به پنج شاهى مىفروخت . زمانى كه زنپدر خودى آراسته و در ايوان منت بر زمين مىگذاشت و حركت مىنمود ، بنده قوطى كبريت را به نظر آورده در دست داشتم و منتظر وقت بودم كه خانم به طرف حوض آب حركت نموده كه دستهاى خود را بشويد . همين كه خم شد ، فورا كبريت را آتش زده به زير جامهء زرين گرفتم و خانم را شعلهء آتش فراگرفت و بجاى اينكه او را خلاص نمايم دگمههاى طلا را از « چپكن » مىكندم به چاه مبال مىانداختم ! از فرياد خانم كنيزها رسيدند و چون نتوانستند آتش را خاموش بكنند خانم را به حوض انداختند . بههرحال ديگر خانم نتوانست آن لباسها را استعمال كند و نيم سوختهء آن لباسها را ناظر پدرم به بيست و پنج تومان به يهوديها فروخت و بنده