حسينقلى خان شقاقى

42

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )

از ترس تعرضات پدر رختخواب خود را از روى ديوار به سردر خانه كه از هيچ طرف كسى نمىتوانست بدان موقع راه يابد حمل نمودم . روزها تفنگ برداشته در باغات حصار بو على به شكار مىرفتم . و در وقت ناهار كه پدرم در دربخانه « 1 » و منزل وزير بود به خانه مىآمدم . ناهار مىخوردم و احدى جرأت نزديكى مرا نداشت و شبها از روى ديوار به سردر خانه مىرفتم و در رختخواب مىخسبيدم و پدرم ساعت شش از شب گذشته كه از خدمت وزير فارغ مىگشت و به منزل مىآمد اوايل كار به من بد مىگفت و در آخر نصيحت و دلسوزيها مىنمود كه از اين انزوا كناره‌جويى كنم و بنده خود را به خواب مىزدم و شبها اگر كسى جرأت مىكرد كه نردبامى گذارده مرا به زير آورد فورا دست به تفنگ برده تهديد مىكردم . خدعهء ميرزا محرم خليفه چندى بدين منوال گذشت . يك روز صبح زود كه هنوز از رختخواب بيرون نيامده - بودم شنيدم شخصى به نام مرا صدا مىكند . سر را بلند كردم . ميرزا محرم « خليفهء » مدرسهء دار الفنون را ديدم كه در مقابل من ايستاده زبان به نصيحت من گشود و مرا دعوت به هبوط مىنمايد و ضامن مىشود كه احدى به من صدمه نزند و من هم به تحصيلات خود مشغول گردم . آنقدر مرا به نصايح مشفقانه بنواخت كه من ساده‌لوح باور نموده از سنگر خود خارج شدم و از ديوار فرود آمده به اندرون خانه رفتم و تغيير لباس داده به خدمت ميرزا محرم خليفه حاضر گشتم و جناب خليفه بجاى اينكه مرا به مكتب وزيرزاده هدايت نمايد به طرف خانهء شاهزاده اعتضاد - السلطنه وزير علوم حركت داد . سوءظنى به من دست داد . خواستم فرار كنم از پشت سر دو نفر فراش مرا بغل كردند و به باغ ييلاقى وزير علوم ورودم دادند و به محض رسيدن به حضور سركار و الا وزير علوم ، حكم تهيهء چوب و فلكه صادر گرديد . فراشان دررسيدند و پاهاى يك بچهء سيزده ساله را به فلكه گذاردند . البته قارئين محترم ملاحظه خواهند نمود كه در آن حال چه تفكراتى براى يك طفل

--> ( 1 ) - دربخانه همان ديوانخانه يا به اصطلاح امروزه وزارتخانه است .