حسينقلى خان شقاقى
34
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
شيخ صفى الدين معمم و منزوى گشته و از مجهولات به معلومات روحانى پرداخت مشوق مرحوم حاجى ملا كريم برادرش ، صاحب برهان جامع بود كه از مقامات دنيوى چشم پوشيده به عتبات مهاجرت كرده از تلامذهء حضرت شيخ احمد زين الدين احسائى و آقا سيد كاظم رشتى رحمة اللّه عليهما گرديد . پس از چند سال رياضت در تحصيل علم فقه و اصول از شدت پريشانى خيال از اردبيل به تبريز فرار كرده بواسطهء حسن خطى كه در رقاع و نستعليق داشت با مرحوم ميرزا محمد خان مجد الملك كه در آنزمان كتابدار مرحوم قهرمان ميرزا بود ، الفتى پيدا كرده در كتابخانهء مرحوم قهرمان ميرزا به شغل كتابدارى مشغول و منصوب گرديد . پس از فوت شاهزاده به دار الخلافهء تهران سفر كرد . چندى سرگردان بود . تا اينكه مرحوم محمد على بيك پسر حاجى بيژن ، ناظر اعليحضرت محمد شاه كه ، هنگام شباب دوست پدرم و در مكتبى از مكتبهاى تبريز همدرسش بود از حضور او در تهران و پريشانى حال پدرم مطلع گشته او را جلب كرد و مقام نيابت نظارت بداد و براى اينكه فايدهاى معنوى و مادى به او رساند مدتى بعد به او مأموريت رساندن چند خلعت نوروزى براى حكام و بزرگان همدان را داد . پدرم به همدان رفت . چون ماه مبارك رمضان بود ، براى استماع موعظه به مسجد مرحوم آخوند حاجى ملا حسين حاضر گشت . اتفاقا همان روز اول مرحوم آخوند در بالاى منبر شرحى عليه انسان كامل ملاى روم تقرير كرده عبارات عربى شاهد گفتهء خود آورد . پدرم چون از معتقدين آن مرد عارف بزرگ بود با جنبهء علمى كه در او موجود بود ، اخلاق تركى و كردى را از دست نداده علنا بر مرحوم آخوند برآشفت و بدين عبارت سخت مترنم گشت : « جناب آخوند نسبت به حضرت ملا چرا جسارت مى - كنى ؟ و بعلاوه عبارت عربى را هم غلط مىخوانى ! » . مرحوم آخوند با كمال متانت جواب گفت : « عقايد آزاد است و در خصوص صحيح يا غلط عبارت هم به مجلس درس حاضر شويد تا در اين باب مباحثه كنيم . » فرداى آنروز كه پدرم به منزل مرحوم آخوند رفته ديدن كرد ، گويا صبيهاش ( مادرم ) داوطلب تحقيق عبارت عربى گشته و با پدرم مباحثه و محاجه مىكرده است و صحت فرمايش آخوند را مسجل داشته و به همين افادهء علمى پدرم را مجذوب خود نموده و چون همدانيهاى آنزمان با غربا وصلت نمىكردهاند