ميرزا حسين خان
67
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
مشغوليّت من به واسطهء اين همبازيها معلوم بود از چه قرار است . محمّد سعيد سلطان و كسانش هم از خاك عثمانى برگشته به توسط مرحوم شرف الملك به شهر آمده ، فيروزه جان زنش كه متشخّصه و صاحب طايفه و از اهل عثمانى بود همراهش به شهر آمده بود ، بعد از مدّتى با شرف الملك رفتند به جوانرود كه شرف الملك حاكم آنجا بود . ( جوانرود يكى از بلوكات حاكمنشين معتبر كردستان و متّصل است به اورامان لهون ) . كشتن محمد سعيد سلطان و . . . به دستور العمل معتمد الدّوله ، شرف الملك در همان قلعهء حاكمنشين جوانرود محمّد سعيد سلطان و عبد الرّحمن بيگ پسرش و ابا بكر نوكرش را به وضع بسيار بدى كشت . قرار گذاشته بود كه محمّد سعيد سلطان را همان روز مرخّص كند برود به سر حكومت خودش . در اين مذاكره بودند [ كه ] شرف الملك به بهانه از اطاق برون آمده به نوكرهايش دستور العمل داده بود ريختند محمّد سعيد سلطان و عبد الرّحمن بيگ پسرش و ابا بكر نوكر و پيشكارش را دستگير كرده و هر سه را دستبسته به ميان حياط آورده بودند . اورامانيهاى مخالف اينها حضور داشتند . شرف الملك به مصطفى بيگ نام برادرزادهء محمّد سعيد سلطان گفته بود او را بكشد . او خنجر كشيده و عازم قتل عمو شده بود ، محمّد سعيد سلطان گفته بود پسره تو چرا اين كار لغو را مىكنى . مصطفى بيگ عقب رفته بود يك نفر از فراشهاى شرف الملك با چماق بر فرق سر محمّد سعيد سلطانزاده افتاده بود . ساير بيگزادگان كه اغلب قوموخويش او بودند با خنجر او را قطعه و سوراخ كرده بودند . يك خروار نقره مصطفى بيگ به تلافى و جبران اينكه عمويش را مزاحم نشده ، تفنگچى قابلى هم بود تفنگى به سينهء ابا بكر خالى مىكند و همانجا مىافتد ، شب هم عبد الرّحمن بيگ را در محبس خفه مىكنند . به ملاحظهء قلق و اضطراب فيروزه جان مادرش روز او را نگه مىدارند به شب ، و مادر به آن جلالت قدر و قدرت چنين صدمهاى